زمزمه ها

در نگاه من بهارانی هنوز

پاک تر از چشمه سارانی هنوز

روشنایی بخش چشم آرزو

خنده ی صبح بهارانی هنوز

در مشام جان به دشت یادها

باد صبح و بوی بارانی هنوز

در تموز تشنه کامی های من

برف پاک کوه سارانی هنوز

در طلوع روشن صبح بهار

عطر پاک جوکنارانی هنوز

کشت زار آرزوهای مرا

برق سوزانی و بارانی هنوز

اين كلمه را از حفظ نمی گويم ، اين كلمه مقدس را از ته دلم می گويم .آری از ته دلم با صدای آهسته می گويم كه دوستت دارم

              

از من پرسیدی : که آیا تو رو قشنگ میدونم؟

  جواب دادم : نه

باز پرسیدی : آیا دلت می خواهد تا ابد با توبمام ؟

جواب دادم : نه

 سپس پرسیدی : اگه ترکت کم گریه می کنی ؟

 و بار دیگر  تکرار کردم : نه

  در حالی که ناراحت بودی وقتی  می خواستی دیگه بری

 در حالی که اشک از چشمانت  جاری می شد بازویت

 را گرفتم و گفتم :

 

            تو قشنگ نیستی بلکه... زیبایی

 

 من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نیاز... دارم که با تو باشم

 

        اگر بری من گریه نمی کنم بلکه من .. میمیرم....

بی تو هرگز...