در آن شبهای تنهای تو را به یاد می آورم
هزاران فکر را بر سر می آورم
حرفهای زیبایت را می نویسم
تا وانگه آنها را به یاد آورم
به یاد آورم گفتی شبی
تو را در خواب خود بیتاب آورم
خندیدم و گفتم :
مگر من در خواب تو جا آورم ؟
گفتی تو نه در خواب من
تو در قلب و وجود من جا نباشد جا آورم ..... !
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور ۱۳۸۴ ساعت 15:55 توسط علی محتشم
|
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم