![]() |
![]() |
|
| اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود. |
|
بر بلندای شبی مینویسم
شب را نقطه چین می کند
کاش هیچکس تنها نبود کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که اینجا جا نبود من دعا کردم برای بازگشت دستهای تو ولی بالا نبود یک نفر آمد صدایم کرد و رفت با صدایش آشنایم کرد و رفت پشت پرچین شقایق که رسید ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
خطا كردم ؟پس از آن شب تو را هرگز نبخشيدمخطا كردم ؟تو را در گريه هاي نيمه شبهايمشريكي آشنا كردمخطا كردم ؟شريك مهرباني هاي من در ساحل آرام تنهاييتو را با نام طوفان آشنا كردمخطا كردم ؟عزيز مهربان نازك انديشمدر اين شبهاي بس تاريككه مهتابي بدون مزد بر شبها نمي تابدتو را با رنگ اين شب آشنا كردمخطا كردم ؟(( از اين گلهاي پوچ كاغذي بگذر ))من گفتمتو را زين رنگهاي كاغذي گر من جدا كردمخطا كردم ؟
به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی کنار انتظارت تا سحرگاه شبی همپای پیچک ها نشستم توازراه آمدی با ناز آنوقت تمنای مرا دیدی و رفتی شبی ازعشق توبا پونه گفتم دل اوهم برای قصه ام سوخت غم انگیزاست توشیداییم را به چشم خویش فهمیدی ورفتی چه باید کرد این هم سرنوشتی ولی دل را به چشمت هدیه کردم سرراهت که می رفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی صدایت کردم ازژرفای یک یاس به لحن آبی و نمناک باران نمی دانم شنیدی، برنگشتی ویااین بار نشنیدی و رفتی نسیم از جاده های دور آمد نگاهش کردم و چیزی به من گفت توهم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی ورفتی عجب دریای غمناکی است عشق ببین با سرنوشت من چها کرد تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو کرد و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدی و رفتی دلم پرسید از پروانه یک شب چرا عاشق شدن درد عجیبی است؟ و یادم هست تو یکبار این را ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی تورا به جان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم را ببینی ولی در پاسخ این خواهش من تو مثل غنچه خندیدی و رفتی دلم گلدان شب بوهای رویاست پراست از اطلسی های نگاهت تو مثل یک گل سرخ وفادار کنار خانه روییدی و رفتی تمام بغض هایم مثل یک رنج شکست و قصه ام در کوچه پیچید ولی تو از صدای این شکستن به جای قصه ترسیدی و رفتی غروب کوچه های بی قراری حضور روشنی را از تو می خواست تو یک آن آمدی این روشنی را به روی کوچه پاشیدی و رفتی کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمان تو جای دگر بود و من می دانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرستیدی و رفتی نمی دانم چه می گویند گل ها خدا می داند و نیلوفر و عشق جنون در امتداد کوچه ی عشق مرا تا آسمان با خودش برد وتو در آخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدی و رفتی شبی گفتی نداری دوست من را نمی دانی که من آن شب چه کردم خوشا بر حال آن چشمی که آن را به زیبایی پسندیدی و رفتی هوای آسمان دیده ابریست پرازتنهایی نمناک هجرت تو تا بیراهه های بی قراری دل من را کشانیدی و رفتی کنار دیدگانت چشمه ای بود ومن در پای چشمه تشنه ماندم تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست ز آب چشمه نوشیدی و رفتی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:5 توسط علی محتشم |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:59 توسط علی محتشم |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 22:59 توسط علی محتشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
فیلتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکسهای خوانندگان وبازیگران هالیوود ترانه های جدید ایرانی و عربی وخارجی |
|
RSS
|