![]() |
![]() |
|
| اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود. |
|
چه اميدي ، چه اميد ؟ چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد دل من مي سوزد كه قناريها را پر بستند و كبوترها را آه كبوترها را و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد در ميان من و تو فاصله هاست گاه مي انديشم مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري تو توانايي بخشش داري دستهاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشد چشمهاي تو به من مي بخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا سطر برجسته اي از زندگي من هستي دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر رونقي ديگر هست مي تواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را مي بخشي من به بي ساماني باد را مي مانم من به سرگرداني ابر را مي مانم من به آراستگي خنديدم من ژوليده به آراستگي خنديدم سنگ طفلي ، اما خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت قصه ي بي سر و ساماني من باد با برگ درختان مي گفت باد با من مي گفت : ” چه تهيدستي مرد “ ابر باور مي كرد من در آيينه رخ خود ديدم و به تو حق دادم آه مي بينم ، مي بينم تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم چه اميد عبثي من چه دارم كه تو را در خور ؟ هيچ من چه دارم كه سزاوار تو ؟ هيچ تو همه هستي من ، هستي من تو همه زندگي من هستي تو چه داري ؟ همه چيز تو چه كم داري ؟ هيچ بي تو در مي ابم چون چناران كهن از درون تلخي واريزم را كاهش جان من اين شعر من است آرزو مي كردم كه تو خواننده ي شعرم باشي راستي شعر مرا مي خواني ؟ نه ، دريغا ، هرگز باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي كاشكي شعر مرا مي خواندي بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه بي تو سرگردانتر ، از پژواكم در كوه گرد بادم در دشت برگ پاييزم ، در پنجه ي باد بي تو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان بي سرو سامان بي تو - اشكم دردم آهم آشيان برده ز ياد مرغ درمانده به شب گمراهم بي تو خاكستر سردم ، خاموش نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق نه مرا بر لب ، بانگ شادي نه خروش بي تو ديو وحشت هر زمان مي دردم بي تو احساس من از زندگي بي بنياد و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم كاستن كاهيدن كاهش جانم كم كم چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ، مردم گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاشكي مي ديدم شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجيب !عاقبت مرد ؟ افسوس كاكش مي ديدم من به خود مي گويم: ” چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “ باد كولي ، اي باد تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردي و جهان را به سموم نفست ويران كردي باد كولي تو چرا زوزه كشان همچنان اسبي بگسسته عنان سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟ آن غباري كه برانگيزاندي سخت افزون مي كرد تيرگي را در دشت و شفق ، اين شفق شنگرفي بوي خون داشت ، افق خونين بود كولي باد پريشاندل آشفته صفت تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب تو به من مي گفتي : ” صبح پاييز تو ، ناميومن بود ! “ من سفر مي كردم و در آن تنگ غروب ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح دل من پر خون بود در من اينك كوهي سر برافراشته از ايمان است من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز برمي گردم و صدا مي زنم : ” آي باز كن پنجره را باز كن پنجره را در بگشا كه بهاران آمد كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد باز كنپنجره را كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور كه قناري مي خواند مي خواند آواز سرور كه : بهاران آمد كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد “ سبز برگان درختان همه دنيا را نشمرديم هنوز من صدا مي زنم : ” باز كن پنجره ، باز آمده ام من پس از رفتنها ، رفتنها ؛ با چه شور و چه شتاب در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام “داستانها دارم از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها وصبوري مرا كوه تحسين مي كرد من اگر سوي تو برمي گردم دست من خالي نيست كاروانهاي محبت با خويش ارمغان آوردم من به هنگام شكوفايي گلها در دشت باز برخواهم گشت تو به من مي خندي من صدا مي زنم : ” آي با باز كن پنجره را “ پنجره را مي بندي با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها با تو اكنون چه فراموشيهاست چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد من اگر ما نشويم ، تنهايم تو اگر ما نشوي خويشتني از كجا كه من و تو شور يكپارچگي را در شرق باز برپا نكنيم از كجا كه من و تو مشت رسوايان را وا نكنيم من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند من اگر بنشينم تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد ؟ چه كسي با دشمن بستيزد ؟ چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد دشتها نام تو را مي گويند كوهها شعر مرا مي خوانند كوه بايد شد و ماند رود بايد شد و رفت دشت بايد شد و خواند در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟ در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟ در من اين شعله ي عصيان نياز در تو دمسردي پاييز كه چه ؟ حرف را بايد زد درد را بايد گفت سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از تو متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنايي با شور ؟ و جدايي با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟ سينه ام آينه اي ست با غباري از غم تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار آشيان تهي دست مرا مرغ دستان تو پر مي سازند آه مگذار ، كه دستان من آن اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد آه مگذار كه مرغان سپيد دستت دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد من چه مي گويم ، آه با تو اكنون چه فراموشيها با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست تو مپندار كه خاموشي من هست برهان فرانموشي من من اگر برخيزم تو اگر برخيزي همه برمي خيزند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:35 توسط علی محتشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
فیلتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکسهای خوانندگان وبازیگران هالیوود ترانه های جدید ایرانی و عربی وخارجی |
|
RSS
|