![]() |
![]() |
|
| اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود. |
![]()
سلام به تمام دوستاي خوبم مشتري هاي عزيزم اميدوارم که حالتون خوب باشه و هر جا هستين خوب و خوشو سلامت باشيد اميد وارم روزها و شبهاي خوب و خوشي داشته باشين( کافي نت روتانا برای مدت نامعلومی تعطیل شد ولی کافی نت نجوم هنوزپابرجاست خاطرات خيلي خوبي داشتيم اما تمام شد خيلي زيبا بود با تمام مشکلاتي که داشت اما قشنگ بود و زيبا روتانا يعني سرسبزي طراوت دوستي به کسائي که نميدونن روتانا معنيش چي بگم که روتانا نام ملکه يونان قديم بوده که از قديم تا الان ملکه اي به زيبايي او و به عظمتش تا الان نبوده و نيست روتانا يعني روياي يک زيبايي يعني سبز بودن يعني دوست داشتن يعني ...... اما تمام شد اما اسمش و اعتبارش براي هميشه هست دوست دار همه شما عزيزا ن علی محتشم راد 30/2/1385 به اميد روزهاي روشن براي تمام دوستان و عزيزان و به اميد روزهاي سبز و زيبا و دوباره با شماها اما قول ميدم دوباره زندش کنم همينطورآدرس وبلاگ داداشم هست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 23:49 توسط علی محتشم |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:50 توسط علی محتشم |
|
||||||
|
||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:44 توسط علی محتشم |
|
||||||||||
|
ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده
همه سيمکارتا بياد جز مال تو!
ضدحال يعنی روز تولدت bf-ات جلوی دوستات فقط يه شاخه گل
بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی!
ضد حال یعنی نهم شدن پرسپوليس
ضد حال یعنی gfببري خونه بابات بياد
ضد حال يعنی علي انصاريان+فرشيد كريمي
ضدحال يعنی gf-تو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!
ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد
حضور غياب کنه!
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت
فوت کنه!
ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه
برسی اشتراکت تموم بشه
ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به
صندلی پاره بشه!
ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعنی شرطی بيدل بزنی امتيازت بشه ۲۵!
ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز
برق
ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه
جای.........مامان بياد تو!
ضدحال يعنی history پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه
! ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال يعنی پژو RD!
ضدحال يعنی فیلم ژاپنی!
. ضدحال يعنی id caller داشتن!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه93 Ss be pes pes))
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه
! ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی با gf-ات بری کافیشاپ دخترخالتو ببینی! ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 15:34 توسط علی محتشم |
|
|
خدا آدم را آفريد و از روح خود در او دميد. سپس به همه فرشتگان فرمان داد كه به آدم، اين اشرف مخلوقات
سجده كنند. همه سجده كردند به غير از شيطان كه تكبر ورزيد و سجده نكرد و خدا او را كه طغيان و سركشي
كرده بود از درگاه خود راند و آتش جهنم را به او نويد داد، اما شيطان در عوض سالها عبادتي كه كرده بود مهلت
خواست تا نشان دهد انسان ارزش سجده او و ديگر فرشتگان را ندارد و خداوند بلند مرتبه نيز تا قيامت به او
مهلت داد (تا اينجاشو كه همه بلد بوديم و اما ادامه داستان)
.
.. خدا آدم را در بهشت جاي داد و آدم در آنجا به شادي ميزيست، از غذاهاي بهشتي ميخورد و جست خيز كنان
به دنبال پروانهها ميدويد و خدا را بابت نعماتي كه به او بخشيده بود شكر ميكرد. چند صباحي بدين منوال گذشت
تا اينكه روزي شيطان به هيبت پيري دانا در آمد و با گرفتن وقت قبلي نزد خدا رفت...
مكان: دفتر خدا... زمان: آخر وقت... خدا به پيرمرد كه در اصل همون شيطانه اشاره ميكنه بشينه و در حاليكه
خسته به نظر ميرسه با فرياد ميگه: ميكي(منظور ميكائيله) در دفترو ببند ديگه كسيو راه نده. بفرماييد پدر جان
امرتون؟
شيطان: پسرم ميدوني تنهايي چقدر سخته؟
خدا (در حاليكه جا خورده): چطور مگه پدر جان؟
شيطان: داشتم از بهشت رد ميشدم، آدمو ديدم كه كز كرده يه گوشه داره سياوش قميشي گوش ميده و اشك
ميريزه، رفتم جلو بهش گفتم چي شده فرزندم، كنكور قبول نشدي؟ اين كه غصه نداره امسال نشد ساله ديگه،
ميدوني چي جواب داد؟
خدا (با كنجكاوي): نه،چي گفت؟
- گفت كنكور كيلو چنده حاجي، درس سيخي چند! درد من يه چيز ديگس. ازش پرسيدم دردت چيه جوون؟ گفت:
ول كن بابا حاجي جون گفتن نداره. گفتم:بگو پسرم شايد تونستم مشكلتو حل كنم. گفت: مشكل منو هيچكس
نميتونه حل كنه. گفتم: سرسختي نكن جوون تو مشكلتو بگو من قول ميدم هر كاري از دستم بربياد برات انجام
بدم. گفت: بابا نمودي مارو خيلي دوست داري مشكلمو بدوني؟ باشه ميگم، آقا جون مردم از تنهايي، مردم از بي
كسي، مونسم شده رودخونهها و درختاي بهشت، راه ميرم با درختا حرف ميزنم، بعضي وقتا حس ميكنم واقعا
اسكل. شدم، نميدونم چرا خدا يه همدم، يه يار، يه كسي كه بتونم باهاش دو كلوم حرف بزنمو ازش جواب بشنوم
واسه من نمي آفرينه، يعني نميدونه من چقدر تنهام؟ ازش پرسيدم: خوب چرا اينو به خود خدا نميگي؟ گفت:
راستش خدا اينقدر در حق من خوبي كرده، اينقدر به من نعمت بخشيده كه من اصلا روم نميشه برم اين حرفا رو
بهش بگم. گفتم: ميخواي من برم باهاش صحبت كنم؟ با ذوق و شوق گفت: يعني اين كارو واسه من ميكني؟
گفتم آره پسرم، چرا كه نه. گفت: حاجي جون نوكرتم به مولا، اگه اين كارو بكني كه مارو خيلي خجالت ميدي. و
من بهش قول دادم كه اين كارو براش بكنم و الانم در خدمت شمام
خدا در حاليكه اشك تو چشاش جمع شده سرشو به علامت تاسف تكون ميده و با صداي آروم ميگه: واااي واااي
واااي، واي بر من، چه جوري تا حالا به اين موضوع فكر نكرده بودم؟ اين پسره اونجا تك و تنها. سنگم باشه ميتركه.
بنده خدا يه بارم نيومد پيشم اعتراضي بكنه، شكايتي بكنه، آخه من چه جوري نفهميدم اين بچه داره چه زجري
ميكشه؟ ممنون پدر جان، مرسي كه روشنم كردي
شيطان (در حاليكه ته دلش داره قاه قاه ميخنده!): پسرم من وظيفمو انجام دادم، انشالله كه تونسته باشم
خدمتي در راه خدا بكنم
خدا: شما نميدوني چه كمك بزرگي كردي پدر جان، من موندم چه جوري جبران كنم اين لطف شما رو
شيطان (در حاليكه با تكيه به عصا از جاش بلند ميشه): اگه ميخواي جبران كني مشكل اين جوونو زودتر حل كن.
و به سمت در دفتر ميره
خدا: چشم، حتما، حالا كجا؟ بمونين بگم چايي بيارن.
- نه ممنون، جايي كار دارم بايد برم
- اي بابا بد شد كه
- خدانگهدار پسرم
- به سلامت پدر جان. و بعد خدا پشت ميزش نشست و رفت تو فكر....... چند روز بعد خدا كاريو كرد كه به گفته
خودش بزرگترين اشتباهه زندگيش بود. وخدا حوا را آفريد و به بهشت فرستاد تا همدمي باشد براي آدم و به آن
دو هشدار داد كه مواظب باشند هيچگاه سيدي غير مجاز نگاه نكنند و گرنه از بهشت رانده ميشوند (اما نگفت
سي دي غير مجاز چيه! اون دو تام چون نميدونستن چيه! گفتن باشه! (حالا بعضي ها ممكنه بگن شعر نگو، تو
قرآن نوشته خدا به آدم حوا گفت از ميوه ممنوعه نخورن؛ جواب اينه كه قرآن زماني نازل شد كه هنوز سي دي
بوجود نيومده بود و خدا هم براي اين كه مردم اون زمون منظورشو بفهمن، مجبور بود بگه ميوه ممنوعه). و بدين
ترتيب خدا به شيطان در راه اجراي نقشه شوم خود كمك بزرگي كرد
مكان: بهشت... زمان:يكي دو ماه بعد... حوا داره لخت مادرزاد لب رودخونه قدم ميزنه كه ناگهان شيطان رجيم در
هيبت جواني خوش تيپ سر راهش سبز ميشه.
شيطان: سلام
حوا با تعجب جواب سلامشو جواب ميده
شيطان (با نگاه به رودخونه): چه جايه قشنگي، شما هميشه اينجا ميايد؟
حوا (در حاليكه چشش بدجوري شيطانو گرفته و ميخواد بهش راه بده با ملايمت): بله، اكثر اوقات.
-
چطور من تا حالا شمارو نديدم؟
-
منم شمارو نديدم
شيطان تخته سنگي رو نشون ميده: موافقي بريم اونجا بشيينيم يخورده حرف بزنيم؟ بيشتر با هم اشنا بشيم؟
-
چرا اونجا؟
-
آخه فضاش رمانتيك تره!
-
باشه بريم و شيطان و حوا رفتن روي تخته سنگ نشستن
شيطان: من كاوه هستم، دانشجوي ساله آخر معماري خواجه نصير. شمام دانشجوييد؟
-
بله منم مامايي ميخونم! شيطان زير لب: اين مارو گول نزنه خوبه
حوا: چيزي گفتي؟ - نه.يعني گفتم خيلي خوشبختم از آشناييتون.
-
منم همينطور. و خلاصه بعد از كلي حرف مفت زدن شيطان شماره موبايلشو ميده به حوا و اين سر آغازي ميشه
براي بوجود اومدن يه دوستي عميق بين حوا و شيطان....حوا روزي چهار پنج بار به شيطان زنگ ميزنه و شماره
خونشو ميده به شيطان و ديگه كم كم با هم صميمي ميشن و روشون به هم باز ميشه. تا اينكه يه روز داشتن
تلفني حرف ميزدن و ميخنديدن كه شيطان يه سوالي از حوا ميپرسه
ميگه:حوا
حوا:جون دلم
در اينجا مكالمه به علت داشتن نكته اخلاقى سانسور مىشه
و اما ادامه ماجرا
احوا:- لوس نكن خودتو بگو ديگه
شيطان - آخه گفتني نيست بايد ببيني
- خوب نشونم بده
- باشه يه سيدي برات ميارم ببيني
هه...هه...هه
بعد حوا گفت
-
غير مجاز كه نيست؟آخه خدا گفته اگه سي دي غير مجاز نگاه كنم از بهشت رانده ميشم
- نه خيالت راحت باشه،مجازه مجازه!!(ميره که ديريم دارام
و فرداي آن روز شيطان با در دست داشتن يك سي دي به خانه حوا كه بي صبرانه منتظر بود رفت، سي دي را در
وي سي دي گذاشت و دكمه پلي را زد. در حين تماشاي فيلم حوا احساس عجيبي داشت و نميداست چرا يه
جوري ميشه و شيطان خوشحال بود چرا كه داشت به اهداف شومش ميرسيد. بعد از اتمام فيلم حوا گفت: آخ
جون من ميخوام و به سمت شيطان هجوم برد ولي او ناگهان ناپديد شد...حوا كه به شدت حالى به حولي شده
بود اصلا تعجب نكرد كه چرا كاوه بيكباره ناپديد شده و بعد از اين كه چند بار شماره موبايلشو گرفت و ديد
خاموشه گفت:كون لقش و شماره آدم را گرفت
آدم: بله؟
حوا (با صداي فوق ....): بهت احتياج دارم، بيا خونمون
آدم: هان چي شده؟ ولت كرد رفت؟
-
ول كن اين حرفا رو اصلا حالم خوب نيست
- به من ربطي نداره برو به همون آقا خوشتيپه همون دانشجوئه كه من در مقابلش هيچي نيستم بگو
-
من معذرت ميخوام، تو رو خدا بس كن، بلند شو بيا خونمون، اشتباه كردم.
-
حيف كه نميتونم دل كسيو بشكنم. منتظر باش الان ميام
و آدم طبق معمول لخت مادرزاد به خونه حوا رفت. هوا در حاليكه يه حوله دورش پيچيده مياد رو كاناپه كنار آدم
ميشينه.
آدم: اين چيه دورت بستي؟ مد جديده؟
حوا: من تا حالا لخت بودم
-
لخت يعني چي؟
-
يعني اين كه لباس نداشتم
-
لباس چيه ديگه؟
-
اه ولش كن، خيلي از دستم ناراحتي؟
آدم: آره از تو انتظار نداشتم
- منو مي بخشي؟
آدم : به شرطي كه قول بدي ديگه هيچ وقت اينكارو با من نكني
-
باشه قول ميدم و بعد حوا به آدم ميچسبه و ميگه: چقدر دوسم داري؟
آدم در حاليكه خودشو جمع و جور ميكنه: اين جلف بازيا چيه؟ برو اونور پختيم از گرما
حوا: دوستت دارم جيگرم. و خودشو بيشتر ميچسبونه به آدم و ميگه: بغلم كن
آدم خودشو از زير دستاي حوا ميكشه بيرون. بلند ميشه واي ميسه ميگه: چت شده؟اين مسخره بازيا چيه در
مياري حالمون بهم خورد. و در اينجا حوا به موردي بر ميخوره كه خيلي به نظرش عجيب مياد توي اون فيلمي كه
ديده بود وقتي زنهاي توي فيلم با مردا اينجوري رفتار ميكردن مردا حالي به حالي ميشدن ، اين مورد و برخورد آدم
از بدو ورودش به خونه حوا، اونو به فكر فرو برد و فهميد كه يه حسي در اون زنها و مردهاي توي فيلم وجود داره كه
در آدم وجود نداره و وقتي بيشتر فكر كرد و تيكه هاي پازل رو از هنگامي كه اون پسر خوشتيپ (شيطان) وارد
زندگيش شده بود تا حالا رو كنار هم چيد فهمميد كه فريب خورده و فهميد كه اون پسر خوشتيپ كسي نبوده به
جز شيطان و اون سيدي كه ديده يه سيدي غير مجاز بوده و به روشني دريافت كه با اين كارش از بهشت رانده
خواهد شد، اولش خواست اينو به آدم بگه اما شهوت و هوس مانع شد تا حوا اين كارو بكنه و تصميم گرفت براي
رسيدن به خواسته اش كه همانا چشيدن طعم لذت جنسي بود آدمو قرباني كنه.: - چه كاري؟
-
گفتني نيست بايد ببيني. (اينو گفت و دست آدمو رو گرفت برد پايه تلويزيون نشوند و وي سي دي رو روشن كرد).
پايان دقيقه پنجم فيلم همان و .... شدن حوا تا دسته همان. خلاصه اين دو به تلافي زمانهاي از دست رفته سه
روز و سه شب همديگر را سير... طوري كه آدم بعد ازين مدت مچاله شدو حوا و ارفته. شيطان نيز هم در هنگام
تماشاي فيلم توسط آدم و حوا و هم در آن سه روز از پشت پنجره با هنديكم از آن دو فيلمبرداري كرد تا نزد خدا
لوشان دهد
مكان: دفتر خدا. خدا زل زده به تلويزيون و در حاليكه خيلي دوس داره به خودش بقبولونه اون چيزي كه داره ميبينه
واقعيت نداره ميگه: اين كه مدرك نشد، نگا اصلا تابلوئه مونتاژه! الان تكنولوژي كلي پيشرفت كرده ، جمع كن ببر آقا
شيطان: هر جور دوس داري فكر كن، واسه من فقط اين مهمه كه روي تو رو كم كردم
خدا با عصبانيت: ، گنده تر از تو نتونستن روي منو كم كنن. بلند شو برو گم شو بيرون، ديگم طرفاي درگاهه ما
پيدات نشه، ناسلامتي ما تو رو رانديم
شيطان در حاليكه با خنده بلند شده و داره ميره بيرون: باشه ميرم ولي يادت باشه كه نشون دادم بشر ارزش
سجده كردن نداره
و خدا در حاليكه شيطان از دفتر رفته بيرون با عصبانيت داد ميزنه: يه فيلم مونتاژي آورده خيال كرده ميتونه منو.....
من صد تا مثل تو رو ميبرم لب چشمه تشنه بر ميگردونم
صداي قه قهه شيطان از دور شنيده ميشه و خدا با خودش فكر ميكنه حالا نكنه اين فيلمه راستي باشه؟ چه
خاكي به سرم بريزم اگه واقعا همچين اتفاقي افتاده باشه، پاك آبرومون جلو اين بچه ميره، بايد ته توي اين قضيه
رو در بيارم. و بعد داد ميزنه: جبري(منظور جبرئيله) بپر برو زمين بگو اين دو تا جونور بيان عرش كارشون دارم. و
جبرئيل به زمين رفتو پيغام خدا را به آدم و حوا داد و آنها گفتند: باشه تو برو ما ميايم
مكان: روي يكي از تختاي بهشت كه از زيرش يه نهر رد شده. آدم: به نظرت خدا چيكارمون داره؟. حوا (در حاليكه
ميدونه خدا چيكارشون داره): نميدونم والا! حوا يه لحظه پيش خودش فكر ميكنه از دست خدا كه نميتونيم دربريم،
بالاخره گيرمون مياره، پس بهتره خودمون بريم پيشش و يه نقشهاي بريزيم كه نفهمه ما سيدي غير مجاز ديديم.
اين فكرو ميكنه و به آدم ميگه: من ميدونم خدا چيكارمون داره
آدم: تو كه گفتي نميدوني
- خوب دروغ گفتم
آدم با خنده حوا رو وشكون ميگيره و ميگه:خيلي بلا شدي تازگيا
حوا با ناز: اوخ نكن دردم اومد
آدم : جيگرتو. خوب حالا چيكارمون داره؟
و حوا در حاليكه به شدت از عكس العمل آدم ميترسه با صداي لرزون و من من كردن ميگه: ميخواد از بهشت
بندازتمون بيرون آخه اون سيدي كه نگاه كرديم غير مجاز بوده
آدم: من حاضرم بندازتمون تو اسفلالسافلين ولي پيش هم باشيم كه هي از صبح تا شب جيگرتو بخورم
- راس ميگي؟
- ميگم حالا بالاخره تو بهشت باشيم كه بهتر از جاهايي ديگس
- بر منكرش لعنت
- پس بيا يه نقشه بكشيم كه خدا نفهمه ما سي دي غير مجاز نگاه كرديم
- موافقم، بكشيم
حوا يخورده فكر ميكنه ببين وقتي خواستيم بريم اونجا لباسامونو در مياريم و خودمونو ميزنيم به نفهمي انگار كه ما
اصلا نفهميديم تا حالا لخت بوديم و يه جوري رفتار ميكنيم كه فكر كنه چشمو گوشمون بستهي بستس
-
باشه موافقم. فقط مواظب باش سوتي نديا
- نترس حواسم هست… و فرداي آنروز آدم و حوا به سمت عرش حركت كردند
آدم: ببين من جلو ميرم تو پشت سرم حركت كن كه من تحريك نشم
حوا: باشه
و آدم تا دم در عرش بارها به زمين خورد توضيح واضحات: آدمي كه موقع راه رفتن پشت سرشو نگا كنه اگه نخوره
زمين جايه تعجب داره! زينگ زينگ(صداي زنگ در عرش)… بله …
آدمم وا كن
اِ تويي؟ كونت پارس! بيا تو
آدم و بعد از آن حوا وارد حياط عرش شدند. آدم جلو جلو به سمت اتاق خدا حركت ميكنه و ميره تو اتاق، حوا هنوز
وسطاي حياط بود كه يهو اضرائيل و اسرافيل كليد ميندازن درو حياط و وا ميكنن ميان تو و چششون ميفته به حوا،
دهنشون باز ميمونه. اسرافيل: خدايا شكرت بعد چند صد سال عبادت بالاخره حاجتمو برآورده كردي! اضرائيل: كشف حجاب كردن اينجارو؟ جيگرتو بخورم خانومي! كجا بودي تا حالا؟
حوا: خفه شو بي شعور
اضرائيل حوا رو نشون ميده و به اسرافيل ميگه: نگا پدرسگ چه طاقچه اي داره، گلدون بندازي گير ميكنه
و حوا به سرعت خودشو به اتاق خدا ميرسونه و ميره تو، كنار آدم مي ايسته
مكان: توي اتاق خدا... آدم خطاب به جبرئيل: پس خدا كجاست؟
و خدا در حاليكه داره آب دستشو ميچكونه وارد اتاق ميشه. (خدا با يه لحني كه انگار داره تمسخر ميكنه): به به آدم خان حوا خانوم خوش اومدين
آدم: در خدمتيم
خدا: خواهش ميكنم خدمت از ماس. (و بدونه مقدمه ميره سر اصل مطلب). يه چيزايي شنيدم
آدم در حاليكه سعي ميكنه يه جوري نگاهشو كنترل كنه كه به بدن حوا نيفته ميگه: چي شنيدي خدا جون؟
خدا: شنيدم سيدي غير مجاز ديدين و ريختين رو هم
حوا: نه خدا جون ما همچين كاري نكرديم، حتما پشت سرمون صفحه گذاشتن
خدا: يعني تا حالا سي دي غير مجاز نديدين؟
آدم و حوا: نه به خدا، كور شيم اگه ديده باشيم
خدا: اوپس! پس تا حالا سيدي غيرمجاز نديدين؟
آدمو حوا كه سرشونو انداختن پايين و سرخ شدن: خدايا ببخشيد فريب خورديم، بار آخرمونه
خدا با خشم: حرف نباشه، هوسبازايه سست ايمان! ميفرستمتون جايي كه عرب ني انداخت.
آدم(مظلومانه): خدايا ميخواي مارو بندازي جهنم؟ نه ميخوام بندازمتون يه جايي كه روزي صدبار حسرت جهنمو بخوريد.
آدم و حوا يه نگاهي به هم ميكنن و ميپرسن: يعني كجا؟
- ميفرستمتون زمين
آدم كه انگار تازه فهميده تو چه هچلي افتاده و حوس به كلي از سرش پريده با فرياد ميگه: همش تقصير حوا بود، اون گولم زد من كه كاري نداشتم. سيدي مال اون بود منم نميدونستم چيه گفت بيا نگا كنيم، اصلا من داشتم زندگيمو ميكردم واسه چي اينو (اشاره به حوا) آفريدي؟
حوا (با بغض): خيلي نامردي
خدا(خطاب به آدم): مگه خودت نميخواستي يه همدم داشته باشي، مگه نميگفتي خدا چرا به فكر تنهايي من نيست؟
آدم: من به گور بابام خنديدم كه همدم خواسته باشم
و در اينجا خدا به فكر فرو ميره و ميفهمه كه چه كلاهي سرش رفته و ميفهمه كه اون پير دانايي كه اومده بود دفترش شيطان بوده كه يه مشت دروغ تحويلش داده، اما خودشو از تك و تا نميندازه و ميگه: خوب اصلا تو نخواسته باشي، من كه صلاح تو رو بهتر ميدونم! خودم صلاح ديدم كه يه همدم برات بيافرينم! و به جبرئيل ميگه ميري اضرائيلو صدا ميكني با هم ميايد اين دوتا رو اول ميبريد عقدشون ميكنيد بعدم ميبريد ميندازيدشون وسط زمين
جبرئيل ميره اضرائيلو صدا ميكنه و با هم ميان تا دست و پاي آدمو حوا رو بگيرن و ببرنشون. و آدم و حوا شروع ميكنن به دست و پاي خدا افتادن و التماس كردن: خدايا غلط كرديم. تو رو خدا. گه خورديم. بزار پاتو ببوسم. به خدا نميدونستيم. دفعه اولمونه. جون بچت. ديگه نگا نميكنيم. ولي جبرئيلو اضرائيل با اشاره خدا اونارو از روي دستو پاش ميكشن و بلند ميكنن
حوا(با گريه): به من دست نزن كثــــافت بيشعــــور
آدم (كه گردنشو از لايه دستاي اضرائيل به زور در آورده بيرون و از عصبانيت سرخ شده با فرياد): اصلا خوب كرديم ديديم بازم ميبينيم، فقط بلده به كمر به پايين گير بده! اصلا تو كه ميخواستي انقدر گير بدي واسه چي آفريدي؟
خدا (با عصبانيت): زر نزن آدم شده واسه من
- هر غلطي دوس داري بكن.
خدا ميره جلو يدونه با پشت دست ميخوابونه تو گوش آدم و بعد اضرائيل شروع ميكنه گردنه آدمو فشار دادن.
حوا (در حالي كه داره زار ميزنه و همه صورتش خيسه اشك شده): ولش كـــنيد. چيكارش داري. خفش كردي.. آه..اي خدااااا. و جبرئيل موهاي حوا رو ميكشه
خدا: سوسول كثافت؛ بچه ها يه راست ميبريد ميندازيدشون تو ايران كه ديگه واسه ما پر رو بازي در نيارن
اضرائيل و جبرئيل در حاليكه دارن آدمو حوا رو روي زمين ميكشن ميگن: چشم خدا جون.... و بدين ترتيب آدم و حوا از بهشت رانده و به زمين منتقل شدند
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 14:54 توسط علی محتشم |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:37 توسط علی محتشم |
|
||||
|
سکوت را در شب شب را به خاطر انديشيدن به تو دوست دارم. من زندگي را در عشق عشق را در قلب و قلب را به خاطر اينکه آشيانه توست دوست دارم . من اندوه را در اشک اشک را در چشم من عشق را در سکوت سکوت را در تنهايي تنهايي را به خاطر تپيدن قلبم تپيدن قلبم را براي تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:41 توسط علی محتشم |
|
|
پسرک نشسته بود کنار پنجره |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:32 توسط علی محتشم |
|
|
اگه دبير رياضی بودم ثابت ميکردم که چگونه شوق نگاهت از مرکز قلبم ميگزرد.......اگر دبير شيمی بودم نامه تو را در قلبم پخش ميکردم تا محلول با محبت شود....... اگر دبير دينی بودم ميدانستم که بعد از خدا تو را ميپرستم ......اگر دبير جغرافی بودم ميدانستم که خوش آب و هوا ترين منطقها اغوشه گرمه توست......و اگر دبير زبان بودم با زبان بی زبانی ميگفتم. love you.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:27 توسط علی محتشم |
|
|
آمدی ، چه زیبا ! گفتم دوستت دارم ، چه صادقانه ! پذیرفتی ، چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد ، چه ابلهانه ! با تو خوش بودم ، چه کودکانه ! همه چیزم شدی ، چه زود ! به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی ، چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ، چه حقیرانه ! واژه غریب خداحافظ به میان آمد ، چه بی رحمانه ! و من سوختم ، چه عاشقانه اما روح من يه درياست پره از موج تلاطم ساحلش تويی و موجاش خنجرهای حرف مردم آه كه چه لذتی داره ناز چشماتو كشيدن رفتن يه راه دشوار واسه هرگز نرسيدن من كه آسمون نبودم اما عشق تو يه ماهه سرزنش نكن دلم رو بخدا اون بيگناهه توكه چشمای قشنگت خونه صدتا ستاره ست تو كه لبخند طلاييت واسه من عمر دوبارست بيا و مثل گذشته مثل من با من يكی شو من بدون تو ميميرم بيا و با من يكی شو |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:26 توسط علی محتشم |
|
|
اي شب از روياي تو رنگين شده سينه از عطر تو ام سنگين شده اي به روي چشم من گسترده خويش شايدم بخشيده از اندوه پيش همچو باراني كه شويد جسم خاك هستيم ز آلودگي ها كرده پاك اي تپش هاي تن سوزان من آتشي در سايه مژگان من اي ز گندمزار ها سرشارتر اي ز زرين شاخه ها پر بارتر اي در بگشوده بر خورشيدها در هجوم ظلمت ترديد ها با تو ام ديگر ز دردي بيم نيست هست اگر ‚ جز درد خوشبختيم نيست اي دلتنگ من و اين بار نور ؟ هايهوي زندگي در قعر گور ؟ اي دو چشمانت چمنزاران من داغ چشمت خورده بر چشمان من پيش از اينت گر كه در خود داشتم هر كسي را تو نمي انگاشتم درد تاريكيست درد خواستن رفتن و بيهوده خود را كاستن سرنهادن بر سيه دل سينه ها سينه آلودن به چرك كينه ها در نوازش ‚ نيش ماران يافتن زهر در لبخند ياران يافتن زر نهادن در كف طرارها گمشدن در پهنه بازارها آه اي با جان من آميخته اي مرا از گور من انگيخته چون ستاره با دو بال زرنشان آمده از دوردست آسمان از تو تنهاييم خاموشي گرفت پيكرم بوي همآغوشي گرفت جوي خشك سينه ام را آب تو بستر رگهايم را سيلاب تو در جهاني اين چنين سرد و سياه با قدمهايت قدمهايم براه اي به زير پوستم پنهان شده همچو خون در پوستم جوشان شده گيسويم را از نوازش سوخته گونه هام از هرم خواهش سوخته آه اي بيگانه با پيراهنم آشناي سبزه زاران تنم آه اي روشن طلوع بي غروب آفتاب سرزمين هاي جنوب آه آه اي از سحر شاداب تر از بهاران تازه تر سيراب تر عشق ديگر نيست اين ‚ اين خيرگيست چلچراغي در سكوت و تيرگيست عشق چون در سينه ام بيدار شد از طلب پا تا سرم ايثار شد اين دگر من نيستم ‚ من نيستم حيف از آن عمري كه با من زيستم اي لبانم بوسه گاه بوسه ات خيره چشمانم به راه بوسه ات اي تشنج هاي لذت در تنم اي خطوط پيكرت پيراهنم آه مي خواهم كه بشكافم ز هم شاديم يكدم بيالايد به غم آه مي خواهم كه برخيزم ز جاي همچو ابري اشك ريزم هايهاي اين دل تنگ من و اين دود عود ؟ در شبستان زخمه ها ي چنگ و رود ؟ اين فضاي خالي و پروازها ؟ اين شب خاموش و اين آوازها ؟ اي نگاهت لاي لايي سحر بار گاهواره كودكان بي قرار اي نفسهايت نسيم نيمخواب شسته از من لرزه هاي اضطراب خفته در لبخند فرداهاي من رفته تا اعماق دنيا هاي من اي مرا با شعور شعر آميخته اين همه آتش به شعرم ريخته چون تب عشقم چنين افروختي لا جرم شعرم به آتش سوختي |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:23 توسط علی محتشم |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:18 توسط علی محتشم |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:11 توسط علی محتشم |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:43 توسط علی محتشم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:33 توسط علی محتشم |
|
|
|||||||
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:23 توسط علی محتشم |
|
|||||||
|
دنیا را دوست دارم به خاطر خوبیهایش
پاییز را دوست دارم به خاطر برگ ریزهایش دریا را دوست دارم به خاطر پهناوریش کوه را دوست دارم به خاطر عظمتش آسمان را دوست دارم به خاطر وسعتش مادرم را دوست دارم به خاطر فداکاریش تورا دوست دارم ولی نمی دانم چرا؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 12:59 توسط علی محتشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
فیلتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکسهای خوانندگان وبازیگران هالیوود ترانه های جدید ایرانی و عربی وخارجی |
|
RSS
|