![]() |
![]() |
|
| اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود. |
|
من از نهايت شب حرف ميزنم
من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار و يك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه ي خوشبخت بنگرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 23:5 توسط علی محتشم |
|
|
گر عشق بودي ميديدمت
اگر گل بودي ميبوئيدمت
اگر يار بودي ميخواستمت
اگر شعر بودي ميخواندمت
ولي افسوس .... اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم اگر مهر بودي گدايي بي نوا ميشدم اگر صدا بودي ميشنيدمت
اگر .... ولي افسوس عشق سردي بودي كه به غلط چون گل بوئيدمت چون يار خواستمت و چون شعر خواندمت ولي افسوس..
اگر دريا بودي غرق دلت ميشدم اگر صدا بودي ميشنيدمت
ولي افسوس عشق سردي بودي كه به غلط چون گل بوئيدمت چون يار خواستمت و چون شعر خواندمت ولي افسوس از گل بودنت فقط خار از آن من بود فقط جوراز آن من بود كه اي كاش معناي دگري داشت عشق كه اي كاش من نبودم و اگر اينبار آب حيات هم شوي نمي خواهمت هيچ عطرت که میرفت دلم برای بدرقه تا دم در رفت و دیگر بر نگشت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:58 توسط علی محتشم |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 15:40 توسط علی محتشم |
|
|
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟ انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست ............................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:39 توسط علی محتشم |
|
|
عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه
و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له... (عروسهاي لوس رو بايد فقط سپرد به داماد و حجله...)
عروس زيادي مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون،...، زن عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ...
، مرحوم زن آقاجان بزرگه ، قدسي خانوم جون ، ... ، ... (اين عروس
خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره از اول شروع
ميکنه به اجازه گرفتن ... !)
عروس خارج رفته: " با پرميشن از گريت ترهاي فامیل ... آو يس (اين هم بايد به سرنوشت عروس لوس برسه تا شايد آدم بشه)
عروس خجالتي: اوهوم عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره....
( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است)
عروس رشتي: اووو اگر اهالي محل موافقند بنده مخالفتي ندارم عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ،
مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه
مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري
پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر
سر آتش
( تو که مادر منو **** اين ستاره ها يه حرف بدي بود که داماد به
عروس زده بود ما هم سانسورش کرديم)
عروس داش مشتي: با اجزه بروبچس مُجلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش اسي عزيز)
عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... منم شيطان رجيم يس و القرآن
الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم (دلم به حال داماد مفلوکِ خاک
بر سر ميسوزه که احتمالا توي حجله عروس خانوم يه دور براش مفاتيح
رو ختم ميکنه تا بعد ... استغفر ا...)
عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال ميپرسن ! ... يه
بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين
قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون
بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست
ميخواي بخواه نميخواي هم XXX لقت) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 13:8 توسط علی محتشم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 12:59 توسط علی محتشم |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:4 توسط علی محتشم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:2 توسط علی محتشم |
|
|
یاحق
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:1 توسط علی محتشم |
|
آهای تو که این همه دوری از من این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دار و ندارم رو با دوری از من این همه طاقت و صبوری از من ستاره ها میگن پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری ازمن این همه نفرت رو بشوری از من نمیدونم می خوای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من چشات باید بارون بباره دیگه |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:49 توسط علی محتشم |
|
|
دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند يک جا به کجا؟ معلوم است به در خانه ي تو دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت يک پرده تور که تو هرروز آن را به کناري بزني دل من ساکن ديوارو دري که تو هرروز از آن مي گذري دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغچه بود که تو هرروز به آن مي نگري دل من راديدي؟ ساکن کفش تو بود
يادت هست؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:41 توسط علی محتشم |
|
|
چند حرف زيبا
ما واقعا تا چيزي رو از دست نديم قدرش رو نمي دونيم ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره به دست نياريم نمي دونيم چي رو از دست داديم .
اينكه تمام عشقت رو به كسي بدي تضميني بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توي دل تو رشد كرده در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكي رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولي يك عمر طول مي كشه تا كسي رو فراموش كرد دنبال نگاهها نرو چون مي تونن گولت بزنن، دنبال دارايي نرو چون كم كم افول مي كنه ، دنبال كسي باش كه باعث بشه لبخند بزني چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسي رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي كسي اونقدر تنگ ميشه كه مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني رويايي رو ببين كه مي خواي ، جايي برو كه دوست داري ، چيزي باش كه مي خواي باشي ، چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي آرزو مي كنم به اندازه ي كافي شادي داشته باشي تا خوش باشي ، به اندازه كافي بكوشي تا قوي باشي به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني سخن عشق
عشق واقعي، ايثار است. با دادن و نه ستاندن، با از دست دادن و نه به دست آوردن،
با رهاكردن و نه با تملك است كه عشق میورزيم.
زندگی حقيقی در عشق خدا و مهر به موجودات ريشه دارد، برخاك تواضع میرويد
و ميوهاش معرفت الهیست.
شعله عشق هرگز خاموش نمیشود . تمامی ظلمت دنيا هم قادر به خاموش كردن
آن نيستند.
تنها عشق حقيقی عشق الهیاست . انواع ديگر عشق در صورتی مفيدند كه عشق
الهی در قلب حضور داشته باشد.
عشق حتی زمانی كه آسيب ببيند نمیتواند آسيب برساند. عشق صبور، بخشاينده
و وفادار است. عشق اعتماد میكند و میبخشد بیآن كه به فكر گرفتن باشد.
مهمترين وظيفه برای جوينده معنويت، پرورش عشق به خداست. با عشق به
زنجديدگان میتوان به خدا عشق ورزيد.
راه عشق شعلهها هموار میكنند، راه عشق را فقط كسانی میپيمايند كه شهامت
آن را دارند از ميان شعلهها بگذرند، فقط چنين كسانی به سرور ابدی دست خواهند
يافت.
عشق منجی جهان است. پردهها را كنار بزنيد تا عشق وارد شود، تا اگر تندبادها
خروشند و توفانها شما را در برگيرند در آرامش باشيد.
منتظر نشويد تا ديگران به شما عشق بورزند، بلكه نخست شما بايد به آنها عشق
بورزيد.
![]()
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 23:7 توسط علی محتشم |
|
|
تو هم مثل اونايي
ــــــــــــــــــــــــــــ
يه سلام خيلي كم رنگ يعني هر چي غير اشتي
نمي شد اول مي گفتي يه كمم دوسم نداشتي؟ حال تو ، نه ،نمي پرسم، مطمئنم خوبه حالت هر جا هستي خوبي و خوش ، خيلي راحته خيالت احتمال داره يه وقتا يه كمي دلت بگيره خب برو سراغ اون كس كه دلت پيشش اسيره شايدم دوست داشته باشي هنوزم بري تو بارون فقط اين يه فرق و كرده اين دفه با من نه، با اون مي دونم كسي رو داري واسه ي گفتن حرفات بعدشم قرار و عكس و ديدن و وقت ملاقات يكي هست كه جاي من ، تو پاي صحبتش مي شيني نمي دونم راه دوره يا راحت اونو مي بيني زيادم فرقي نداره اصل اينه كه بي وفايي نمي خوام چيزي بدونم حتي اينكه تو كجايي تو همين اخر پاييز يه شبي تا صبح نشستم ديدم اين دل ديوونه دوباره كار داده دستم آينه رو رفتم اوردم ، با تو روبروم گذاشتم تلخه اما باورش كن، من ديگه دوست نداشتم اولش خاطره ها رو خيلي با حوصله گشتم چون چيزي پيدا نكردم يه جوري ازت گذشتم چون تو هم مثل اونايي تازه اينكه اولاشه چرا اون كسي كه مي خوام نبايد تو دنيا باشه مي دونم حرف و دليلات واسه ي جواب زياده كلي خستگي و كلي اتفاق فوق العاده اما هر چي بنويسي بدون اون جواب من نيس به حساب هر كسي خوب باشه، به حساب من نيس مهم اينه كه نميشه عاشقي از روي اجبار باز ميشي مثل بقيه قصه ي هميشه تكرار از تو كمتر گله دارم ، از خودم دارم شكايت نتونس بگذره با تو از رو مرز بي نهايت دوباره رفتم تو فكر ليلي و سراغ مجنون هر چي زود بياد به دستت ، زود ميره از پيشت اسون تو طلوع زرد خورشيد راس راسي فكرامو كردم قول دادم تو جاده ي عشق ديگه هرگز برنگردم اون كسي كه من مي خوامش يا فرشتس يا ستارست جنس بغضش از مه و از تيكه هاي ابر پارست توي روياهاش هميشه من مي مونم مي درخشم تو كه اينجوري نبودي چه جوري تو رو ببخشم شايدم كاري نكردي ، ساقه ي من شكنندس اينكه با سرما نسازه تقصير خود پرندس ما قرار نبود كه هرگز واسه هم سد بسازيم با كارا و رفتارامون خاطرات بد بسازيم پس من واسه هميشه ميرم از فكر تو بيرون توي جنگل، يا كه صحرا، ديدي رفتم پيش مجنون تقصير تو كه نبوده ، من به دردت نمي خوردم تو رو هم مثل بقيه ، دس سرنوشت سپردم نشوني نمي نويسم تو همون كوچه و شهرم جوابم ازت نمي خوام چونكه ديگه با تو قهرم تو خيال كن از تو دورم، يه جايي اون ور دنيا اخراي فصل پاييز ، نزديكاي شب يــــلـــــــــدا «خوش باشيد» |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 15:29 توسط علی محتشم |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 15:29 توسط علی محتشم |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 13:5 توسط علی محتشم |
|
چشماموروی هم می ذارمو تو روبه یادم می یارمو دوباره دست تکون می دن اونا توروبه هم نشون می دن اونا کم می یارم آخه تو رو تو روبه یادم می یارمو دنیا دیگه مثل تو نداره نداره نمی تونه بیاره دلاهمه بی قرارعشقن اماعشقی که واسه تو بی قراره هیچکی مثل تو نمی تونه نمی تونه قلبمو بخونه بگو بگوکدوم خیابونه که منو به تو می تونه برسونه نه نداره دنیامثل تو مثل تو دنیانداره مثل تو
|
||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12:52 توسط علی محتشم |
|
||||||||||||
|
پري كوچك غمگيني را
ميشناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مينوازد آرام ، آرام
پري كوچك غمگيمني
كه شب از يك بوسه ميميرد
و سحرگاه از يم بوسه به دنيا خواهد آمد
غزل... چو سنگها صداي مرا گوش ميكني سنگي و ناشنيده فراموش ميكني
رگبار نوبهاري و خواب دريچه را از ضربه هاي وسوسه وغشوش ميكني
دست مرا كه ساقه سبز نوازش است با برگ هاي مرده هم آغوش ميكني
گمراه تر از روح شرابي و ديده را درشعله مي نشاني و مدهوش ميكني
اي ماهي طلايي مرداب خون من خوش باد مستيت ، كه مرا نوش ميكني
تو دره بنفش غروبي كه روز را بر سينه مي فشاري و خاموش مي كني
در سايه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سايه از چه سيه پوش ميكني؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12:50 توسط علی محتشم |
|
|
دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
منم ديگه تصميم رو گرفتم اصلا نمي خوام كه پيشم بموني يه شب كه داشتم فكرامو مي كردم ديدم با تو تلف شده جووني يه جا يه جمله قشنگي ديدم عاشقا بايد از خودت بروني چه شعرايي من واسه تو نوشتم تو همه چيز بودي جز آسموني يادت مياد منتمو كشيدي تا كه فقط بهت بدم نشوني؟ يادت مياد روي درخت نوشتي : تا عمر داري براي من مي خوني؟ يادت مياد حتي سلام منو گفتي به هيچ كسي نمي رسوني؟ حالا بيار عكسا ما تا تموم شه گه كه وقت داري اگه مي توني نگو خجالت مي كشي مي دونم تو خيلي وقته ديگه مال اوني خوش باشي هرجا كه مي ري الهي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12:45 توسط علی محتشم |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12:44 توسط علی محتشم |
|
|||||
|
|||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:42 توسط علی محتشم |
|
|||||
توی ساحل روی شنها قایقی به گل نشسته یکی با چشمای گریون گوشه ای تنها نشسته نگاه پر اضطرابش به افق به بینهایت ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت تو چشاش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا منتظر به راه یاره تا بیاد امروز و فردا باورش نمیشه عشقو همه دنیاش زیر ابه تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره همه دنیاش زیر آب و خودشم به غم اسیره دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا حالا از خودش می پرسه میادش آیا آیا؟ عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمیمونه دل عاشقو شکستن شده کار این زمونه شده کار این زمونه تقدیم به تمام عاشقا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 10:18 توسط علی محتشم |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 10:13 توسط علی محتشم |
|
|
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می خورد گاه در سایه نشسته است و به ما می نگرد و همه میدانیم ... ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 10:4 توسط علی محتشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
فیلتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکسهای خوانندگان وبازیگران هالیوود ترانه های جدید ایرانی و عربی وخارجی |
|
RSS
|