تبليغاتX
width=
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
****
************** *** ********** @@@
@@@@ @@@

@@@ شیشه ی دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست
اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود.
آلبوم جدید شهره - هوس

این هم از آلبوم جدید شهره به نام هوس که هیچ جای اینترنت عمری پیدا کنید! ما اولین سایتی هستیم که این آلبوم رو در اینترنت قرار میدیم و پس از این بقیه ی سایت ها این آلبوم رو میذارن.دانلود کنید و حالشو ببرید.در ضمن کیفیت آهنگ ها هم بالاست و سرعتشون 192 KB/S هستش.


آلبوم جدید شهره از میکس ایران دات کام


 بارون | هوس | دل ساده | هوس (بی کلام) | گر یه | معما | قصه | زیارت

[ Faraz ] [ 10:08 PM ] [ موزیک ایرانی ] [ Comments (4)]

آلبوم جدید دی جی مریم (محشر) - مترسک

اینم آلبوم جدید دی جی مریم ٬ دی جی محشر ٬ دی جی باقالی (یا هر چیزه دیگه که بعد این آلبوم به اسمش اضافه میشه ! ) اسم آلبوم هم مترسک هست . دانلود کنید و حالشو ببرید .



 Track1|Track2|Track3|Track4|Track5|Track6|Track7|Track8|Track9|Track10

[ Mixmixi ] [ 05:31 PM ] [ موزیک ایرانی ] [ Comments (12)]

پنجشنبه9تیر1384

June 30, 2005

کامران و هومن - ۲۰

سلام دوستان. سایت یه مدتی مشکل داشت خوشبختانه الان مشکلش حل شده و مثل قبل در خدمت شماست...
اینم آلبومه جدید کامران و هومن با نام ۲۰ که فوق العاده قشنگه و کیفیتشم بالاست با تشکر از فراز جان که آپلود کردند...



بیست | اون با من | فدای سرت | منو ببخش (دکلمه) | منو ببخش | اگه عشق من تو نیستی | اونیکه میخواستم | من تورو میخوام | با تشکر از شما (دکلمه) | با تشکر از شما

[ Reza ] [ 12:43 PM ] [ موزیک ایرانی ] [ Comments (8)]

سه شنبه31خرداد1384

June 21, 2005

آریو - بارون

اینم آلبومه جدید آریو بنام بارون که یکی از دوستان در نظرات معرٿی کرده بود. من خودم آهنگ بارونشو خیلی دوست دارم و همیشه گوش میدم... اینطورم که از حجمهاش معلومه کیٿیتش خیلی بالاست.



بارون | بوی خیابون | منو نترسون | بغزه تلخ | هدیه | شبگرد | سٿر | بارون (ریمیکس) | بارون (موزیک خالی) | تو هم که ٿکر خودتی

[ Reza ] [ 08:21 AM ] [ موزیک ایرانی ] [ Comments (0)]

شنبه28خرداد1384

June 18, 2005

مهستي - از خدا خواسته

آلبوم حديد مهستي كه شادمهر عقيلي آهنگسازيه اين آلبوم رو به عهده داشته. بازم با دو كيٿيت ميزارم...!



کیٿیت بالا 192KBPS:
ط اقت | از خدا خواسته | امتحان | دنیا | شیاد | وقتی رٿتی | ؠ ?ندگی


کیٿیت پایین 64KBPS:
طاقت | از خدا خواسته | امتحان | دنیا | شیاد | وقتی رٿتی | زندگی

[ Reza ] [ 08:49 PM ] [ موزیک ایرانی ] [ Comments (1)]

Arash - Arash Arash

اینهم آلبوم جدید آرش به نام آرش آرش که قبلا توی سایت گذاشته بودیم ولی ظاهرا لینکش خراب شده بود و یکی از دوستان هم خیلی مودبانه هر چی ٿحش بلد بود بار ما کردن !!! خوب حالا دوباره این لینکها رو میگذارم ولی میگم تا خراب نشده دانلود کنید چون همینها رو هم با بدبختی پیدا کردم !



 لینک دانلود آهنگها :
1. Arash
2. Tike Tike Kardi
3. Boro Boro
4. Salamati (Duet with Dj Aligator)
5. Behnaz
6. Yalla
7. Bas Kon (Feat Timbuktu)
8. Ey Yar Begoo (Feat Ebi)
9. Mano To
10. Music Is My Language (Feat Dj Aligator)
11. Temptation (Feat Rebecca)
12. Bombay Dreams (Feat Rebecca & Aneela)
13. Boro Boro (Bollywood Cale Mix)
14. Tike Tike Kardi(Payami Lounge)
15.
Tike Tike Kardi (Dj Aligator vs. CS-Jay Club Version)

[ Mixmixi ] [ 12:16 PM ] [ موزیک ایرانی ] [ Comments (11)]

چهارشنبه3فروردین1384

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 16:36  توسط علی محتشم | 
Image Hosted by ImageShack.usImage Hosted by ImageShack.us

Image Hosted by ImageShack.us

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 19:34  توسط علی محتشم | 












چه نیاز است
که ببویم گل هرباغچه را من
شمیمم
نفس گرم تو را میجویم
و خدایی...
که دل انگیزتر از بوی گل است


 من صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن کاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن کاسه غربت از باد
 را میشنوم..........
 من به آغاز زمین نزدیکم
 نبض گل ها را میگیرم
 آشنا هستم با .سرنوشت تر آب
 عادت سبز درخت
 روح من در جهت تازه اشیاء جاریست.....
 







+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1384ساعت 19:9  توسط علی محتشم | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 22:41  توسط علی محتشم | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 22:37  توسط علی محتشم | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 22:35  توسط علی محتشم | 
بحران 'شوهر' در ايران

جمعيت دختران ايران در برخی گروه های سنی، از جمعيت پسران جوان افزون تر شده است
جمعيت دختران ايران در برخی گروه های سنی، از جمعيت پسران جوان افزون تر شده است

سازمان ملی جوانان ايران، که يک سازمان وابسته به نهاد رياست جمهوری است، روز جمعه پانزدهم اوت اعلام کرد که طبق تازه ترين پژوهش های آماری، يك ميليون و 250 هزار دختر 20 تا 29 ساله ايرانی بدون همسر باقی می مانند.

 
حتی در صورت ازدواج همه پسران با همه دختران باز هم يک ميليون و ۷۰۰ هزار دختر بی‌‏شوهر می مانند
زهرا شجاعی مشاور رئيس جمهور
ايلنا، خبرگزاری کار ايران، گزارش داده است که بر اساس تحقيقی که به وسيله سازمان ملی جوانان انجام شده، تعداد دختران ۲۰ تا ۲۹ ساله حدود ۶ ميليون و ۲۰۰ هزار نفر و تعداد پسران ۲۵ تا ۳۴ ساله حدود ۴ ميليون و ۸۰۰ هزار نفر هستند و همين اختلاف آماری است که نگرانی هايی در مورد بدون همسر ماندن دختران جوان ايجاد کرده است.

در اين تحقيق تعداد دختران در دو گروه سنی ۲۰ تا ۲۴ و ۲۵ تا ۲۹ سال و تعداد پسران در دوگروه سنی ۲۵ تا ۲۹ و ۳۰ تا ۳۴ ساله منظور شده است و با در نظر گرفتن اين واقعيت که پسران به ازدواج با دختران در گروه سنی پايين تر تمايل بيشتری نشان می‌‏دهند، نتيجه گرفته شده که يک ميليون و ۲۵۰ هزار دختر شانس ازدواج نخواهند داشت.

اما از قرار معلوم، احتمال بدون همسر ماندن يک ميليون و 250 هزار دختر جوان تنها نگرانی مسئولان ايرانی نيست زيرا در ادامه اين گزارش آمده است که "اگر به ارقام اين تحقيق، تعداد دختران بالای ۲۹ سال را که هنوز ازدواج نکرده اند نيز اضافه کنيم شايد به رقمی بالغ بر ۷ ميليون نفر دست بيابيم."

چندی پيش‌ ‏نيز زهرا شجاعی مشاور رئيس جمهور و رئيس مرکز امور مشارکت زنان با اعلام اينکه حتی در صورت ازدواج همه پسران با همه دختران باز هم يک ميليون و ۷۰۰ هزار دختر بی‌‏شوهر می مانند، درخصوص بحران دختران ازدواج نکرده هشدار داده بود.

کارشناسان بروز اين پديده را با جنگ هشت ساله ايران و عراق که حدود يک ميليون جوان در آن کشته شدند مرتبط می دانند.


افزايش سن ازدواج جوانان از ديگر مشکلات ايران بر شمرده می شود
خبرگزاری کار ايران به نقل از دکتر علی اصغر دادخواه، روانشناس و استاد دانشگاه نوشته که بروز چنين پديده ای پس از هر جنگی طبيعی است.

جنگ ايران و عراق علاوه بر تعداد کثير کشته شدگان، موجی از مهاجرت جوانان، به ويژه پسران جوان را نيز به همراه داشت که به تغيير وضعيت جمعيتی پسران کمک کرد.

موج مهاجرت ها که پيش از بروز جنگ (به خاطر وقوع انقلاب اسلامی و مهاجرت کسانی که مايل به زندگی در شرايط پس از انقلاب نبودند) آغاز شده بود، با پايان جنگ نيز خاتمه نيافت و طبق آمارها همواره روبه افزايش بوده است.

کارشناسان می گويند جوانانی که در رده سنی 20 تا زير 40 سال و مجرد هستند بيشترين تعداد مهاجران را تشکيل می دهند و پسران بيش از دختران به اميد يافتن عرصه هايی تازه برای کار و زندگی راهی خارج می شوند.

آمار ديگری که اخيرا منتشر شد، نشان می دهد از ميزان استحکام ازداواج ها نيز تا حد زيادی کاسته شده است.

هفته قبل سازمان بهزيستی ايران اعلام کرد ميزان طلاق در ميان خانواده ها در سال 1381 نسبت به سال 1380 معادل 13.73 درصد افزايش يافت که بالاترين نرخ طلاق در سال های اخير بوده است.

اين نرخ در شهرهای بزرگ مثل تهران بسيار بالاتر از اين است.

از زمان شکل گيری جمهوری اسلامی تاکنون برقراری روابط بين پسران و دختران خارج از چهارچوب ازدواج غير قانونی محسوب شده و ماموران انتظامی، بسيجی، سپاهی و غيره در صورت مشاهده دختران و پسران با يکديگر آنها را به عنوان مجرم بازداشت می کنند
کارشناسان عمده ترين دلايل رشد آمار طلاق را مسايل اقتصادی و فرهنگی معرفی کرده و نا آشنايی جوانان با يکديگر پيش از ازدواج را نيز از جمله عوامل تشديد اين بحران می خوانند.

از زمان شکل گيری جمهوری اسلامی تا کنون برقراری روابط بين پسران و دختران خارج از چهارچوب ازدواج غير قانونی محسوب شده و ماموران انتظامی، بسيجی، سپاهی و غيره در صورت مشاهده دختران و پسران با يکديگر آنها را به عنوان مجرم بازداشت می کنند.

ناظران می گويند اين مسايل باعث شده تا تشکيل زندگی مشترک در ايران رفته رفته به بحرانی بزرگ نه فقط برای جوانان، بلکه برای خانواده های آنها تبديل شود.

اين بحران در کنار مشکلات اقتصادی باعث شده تا سن ازدواج نيز در ايران افزايش يابد به طوری که متوسط سن ازدواج دختران هم اکنون 25 سال و پسران 30 سال است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 16:38  توسط علی محتشم | 
love

به يارو ميگن سه تا ميوه نام ببركه با سين شروع بشه ميگه: سيب، سير، سحر! ميگن:  !!!...سحر كه ميوه نيست؟! ميگه: نميدوني چه هلوييه

يارو ميره شكار خرگوش، صداي هويج در مياره

يارو تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي ميزون مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي، پول دادي، قيافه دادي، خانواده خوب دادي...فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام..اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! يارو از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ خودم ميرم

يارو با ماشين ميره تو دره، بهش ميگن: چي شد بابا؟ چرا افتادي تو دره؟ ميگه: والله ما داشتيم تو جاده با ماشين ميرفتيم، هي جاده پيچيد، من پيچيدم، ‌دوباره جاده پيچيد، باز من پيچيدم،‌ يهو جاده پيچيد، من نپيچيدم

يارو از ساختمون ده طبقه ميفته پايين، همه جمع ميشن دورش، ازش ميپرسن: آقا چي شده؟ ميگه: والله منم تازه رسيدم

يارو ميفته تو جزيره آدم خورا، آدم خورا مي‌گيرنش، رئيسشون ميگه: اينا رو پوستشون رو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم. يارو هم يه چاقو ور ميداره مي‌گذاره رو شكمش، ميگه: جلو نيايد وگرنه قايقتونو سوراخ ميكنم

يارو 10 تومن ميندازه تو صندوق صداقات، هنوز دوقدم رد نشده بوده،‌ يك ماشين ميزنه بهش، درب و داغونش ميكنه. همون وقت يك باباي ديگه‌اي داشته يك پولي مينداخته تو همون صندوق، ‌يارو با حال زار پاميشه، ‌ميگه: آقا پولتو اونتو ننداز، اون صندوقش خرابه

يه روز يه ترک داشته توی يه عروسی ميخونده : ميخوام که از بوسه گل لباتو پرپر کنم... يه دفعه كميته ميريزه اونجا ترکه ادامه ميده : اون گلهای پرپرتو نثار رهبر کنم

يه روز يه يارو داشته كباب باد مي زده يه غورباقه از اونجا رد ميشه

داد مي زنه ميگه : بلاله بلال 

يه بار يه قمري با يه بلبل ازدواج مي كنه بچّشون ميشه قمبل

!يه پليس ميفته دنبال دزد ازش جلو ميزنه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 16:12  توسط علی محتشم | 

يارو زنگ ميزنه خونه دوست دخترش،‌ باباي طرف گوشي رو برميداره، هول ميشه ميگه: ساعت شانزده و پنجاه و چهار دقيقه

يارو تو اتوبوس واستاده بوده، يهو ميبينه بند كفشش بازه. به كنار دستيش ميگه: آقا قربون دستت، ‌يك دقيقه اين ميله رو نگردار من بند كفشم رو ببندم

اواهه ميخوره زمين، ميگه: اِوا ! تو هم جاذبه

يارو با زنش رفته بوده سينما، تو فيلم يهو يه گاوه شروع مي‌كنه دويدن طرف تماشاچيا. يارو يهو ميپره زير صندلي، زنش ميگه: ‌بابا خجالت بكش! اين فيلمه. يارو ميگه: زن! من و تو مي‌دونيم فيلمه، گاوه كه نمي‌دونه

يارو ميره بقالي،‌ مي‌بينه رو ديوار بزرگ نوشتن: علي با ماست! حسن با ماست! حسين با ماست! ميگه: ببخشيد اقا، شما ماست خالي نداريد؟

يارو هر روز زنگ يك كليسا رو مي‌زده و در مي‌رفته. آخر پدر روحاني شاكي ميشه،‌ يك روز پشت در كمين مي‌كنه، تا يارو زنگ مي‌زنه، ‌خرشو مي‌گيره و مي‌پرسه چيكار داري؟ يارو حول ميشه،‌ با تتپته ميگه: ببخشيد، ‌عيسي هست؟

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن، ديگه هروقت هرجا يك خراب كاريي ميشده، ملت ميدونستن زير سر اين دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاكي ميشن، ميرن پيش كشيشِ محل، ميگن:‌ تورو خدا يكم اين بچه‌هاي مارو نصيحت كنيد،‌ پدر مارو درآوردن. كشيشه ميگه: ‌باشه، ولي من زورم به جفتِ اينا نميده، بايد يكي يكي بياريدشون. خلاصه اول داداش كوچيكه رو ميارن، كشيشه ازش ميپرسه: پسرم، ‌مي‌دوني خدا كجاست؟ پسره جوابشو نمي‌ده، همين جور در و ديوار ر و نگاه مي‌كنه. باز يارو مي‌پرسه: پسرجان، مي‌دوني خدا كجاست؟ دوباره پسره به روش نمياره. خلاصه دو سه بار كشيشه همينو مي‌پرسه و پسره هم بروش نمياره، آخر كشيشه شاكي ميشه، داد ميزنه: بهت گفتم خدا كجاست؟! پسره مي‌زنه زير گريه و در ميره تو اتاقش، در رو هم پشتش مي‌بنده. داداش بزرگه ازش مي‌پرسه: چي شده؟ پسره ميگه: بدبخت شديم! خدا گم شده، همه فكر مي‌كنن ما برش داشتيم

يارو ميره حموم، آب جوش بوده با نعلبكي دوش ميگيره

يارو ميره ساندويچي، ميگه: ببخشيد بندري داريد؟ يارو ميگه: بعله. يارو ميگه: پس قربون دستت، ‌بگذار يك حالي بكنيم

يارو وزير مخابرات ميشه بعد از يه هفته مخابرات ورشكسته ميشه! از طرف دولت هيئتِ تحقيق تشكيل‌ميدن، مي‌بينن براي رفاه حال جامعه ورداشته همه گوشي‌هاي ‌تلفناي همگاني رو بيسيم كرده

از يه تبريزي ميپرسن آرزوت چيه؟ ميگه:‌ كاشكي تبريز پايتخت بود! ميگن: چرا؟! ميگه: آخه اون وقت به ماميگفتن بچه تهرون

يارو ميره ماه عسل، يادش ميره زنش رو ببره

يارو از يكي ميپرسه قبله كدوم طرفه؟! يارو نشونش ميده، يارو ميگه:‌ بايد خيلي برم؟

يارو چراغ جادو پيدا ميكنه، دست ميكشه روش غولش در مياد ميگه: ‌دو تا آرزو بكن. يارو ميگه: يه نوشابه خنك ميخوام كه هيچ وقت تموم نشه. غوله بهش ميده، يارو يكم ميخوره ميگه:   به به! چقدر خنكه! يكي ديگه هم بده 

يك بابايي يه ماهي تو پاكت دستش بوده، رفيقش ميبيندش، ازش مي‌پرسه: جريان ‌اين ماهيه چيه؟ ميگه: ‌دارم براي شام مي‌برمش خونه. ماهيه ميگه: مرسي من شام خوردم، منو ببر سينما!

يارو تو اتوبوس يه دختره خوشگل رو ميبينه،‌ پياده كه ميشه شماره اتوبوس رو بر ميداره


يارو پسرش رو ميفرسته ژيمناستيك، بعد از يه مدتي ميبينه پسرش روز به روز جاي اينكه پيشرفت كنه هي داره پسرفت مي‌كنه. يك روز ميره سر جلسه تمرينشون ببينه چه خبره، ميبينه از بچش به عنوان خرك استفاده مي‌كنند

چندنفر داشتن ميرفتن كوه، سرپرستشون (كه از قضا لكنت زبون هم داشته) از وسط راه شروع مي‌كنه ميگه: چ چ چ.... ملت اول يكم نگاش مي‌كنن ببينن چي‌ميخواد بگه،‌ بعد مي‌بينن نمي‌تونه حرفش رو بزنه، بي‌خيال ميشن و راه ميافتن، اين بابا هم همه مسير همينجور هي ‌ميگفته چ..چ..چ.. وقتي ميرسن بالا ميخواستن چادر بزنن سرپرسته بالاخره ميگه: ‌چ..چ..چا..چا..چا..چادر يادم رفت! ملت ميگن اي بابا رودتر مي‌گفتي، حالا بايد برگرديم پايين! تو راه برگشت سر پرسته هي ميگفته: ش ش ش.. ولي ملت ديگه شاكي بودن و كسي توجه نمي‌كرده، وقتي مي‌رسن پايين يارو بالاخره ميگه: ش..ش..ش..شو..شو..شوخي كردم

يارو سوار اتوبوس ميشه، ميره يك گوشه واميسته. راننده بهش ميگه: آقا اين همه صندلي خالي، چرا نميشيني؟ يارو ميگه: حالا صبر كن، دو دقيقه ديگه همين يك ذره جا هم پيدا نميشه

يارو ميره مغازه ميگه: آقا يه بيسكويت خوب بدين. بقاله ميگه: ساقه طلايي خوبه؟ يارو ميگه نه. ميگه: ويفر خوبه؟ ميگه نه . ميگه گرجي خوبه؟ ميگه نه. ميگه: مادر خوبه؟ يارو ميگه: قربان شما، دست بوسن

يارو به دوستش ميگه: اصغر، قربون دستت، برو عقب ماشين ببين چراغ راهنما ماشين كار ميكنه يا نه. اصغر ميره عقب ماشين، ميگه: كار مي‌كنه، كار نَمي‌كنه، كار مي‌كنه، كار  !!!!...نَمي‌كنه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 15:47  توسط علی محتشم | 

آهنگ هاي آلبوم هاي منتشر نشده

( بلك كتس  فرياد  ( جديد

( بلك كتس  مجنون  ( جديد

( کامران - هومن  20  ( جديد

( حسين صنعتي ناز نكن  ( جديد

( بلك كتس ديگه برو نميخوامت ( جديد

Ehsan Kholghi-Bordi Az Yadam 56Kbs 128KBs

Ehsan Kholghi - Golden Dreams 56Kbs 128KBs

Ehsan Kholghi - Khoshhalo... 56Kbs 128Kbs

KAMRAN & HOOMAN  -  MARJAN  Coming Soon

  ( شادمهر عقيلي ( تلافي

اشك بي كسي .   

تلافي .   

قيد مودنو بزن .   

شب برهنه .   

...وقتي تو رو  .   

 (Remix) ستاره.   

بي كلام .   

    DJ Aligator  

 . Intro

 . Davaj Davaj

 . Do You Relise

 . Protect Your Ears

 . Angel

 . Music Is My Language

 . Here Comes The Rain

 . Screw You

 . Feding Beauty

 . Countdown

 . Close To You

 . Outro

 . Davaj Davaj (Blyant & Tusch)

 . Close To You (Classical Version)

   ( شهريار  ( پرسه    

گيتار سرخ .  

ستايش .  

 پرسه  .  

بارون .  

 محال نيست .  

 باغ خيال .  

هيچكي مثل تو نبود .  

   ( اسی  ( قبول قبول    

 عزيز مهربون .  

 قبول قبول .  

بارون .  

 دوبی دوبی .  

 فريبا .  

 گل ناز .  

  قبول قبول .  

(Slow Version)  

    ( منصور ( فراري    

آزادي .  

فراري .  

آرزومه .  

شيرين .  

ميخوامت .  

مرا ببوس .  

يادته .  

دروغگو .  

عيدي ندارم .  

( شهرام شبپره  ( آتش

درياي نور .  

چجوري بگم .  

مياد .  

تو ميتوني .  

واويلا .  

TamehroTameh .  

دو دلدار .  

هموطن .  

Medlley .  

    ( شهره  ( هوس    

بارون .  

دل ساده .  

قصه .  

هوس .  

معما .  

يادش بخير .  

زيارت .  

  ( خوشحالم )  ShahrumK 

دروغه .  

خوشحالم .  

قهر و آشتي .  

سرنوشت .  

رفتي .  

پات واي ميسم .  

عاشق .  

همه ميگن .  

آلاله .  

  ( ليلا فروهر ( يك بوسه    

A Kiss

Your Desire

Emptiness

Dedicated to You

Paradise

When I Reach You

You Deserve It

Two Lovers

Closer Than Love

Year of Journey

  ( شهروز  ( اولين ارتباط  

عروس فرنگي .  

چشم نخوري .  

كي مياد به جنگ من .  

آسه برو آسه بيا .  

برگ برنده .  

هنوز به خاطرم هست .  

من و دل .  

دختر لس آنجلس .  

Passion .  

  ( فريدون  ( سرگذشت  

افسون .  

دسته گلها .  

اي وطن .  

رفتم .  

شوق پروازي ندارم .  

تهرون .  

تو نداني .  

  ( داريوش   ( راه من  

راه من .  

كار من .  

چكاوك .  

روزنه .  

موج .  

روز اول .  

تلنگر .  

 ( مجتبي كبيري  ( سازمخالف

سازمخالف .  

بي تو هرگز .  

دويديم و دويديم .  

منو ببخش .  

التماس مخملي .  

دل خوشي .  

دروغ ساده .  

بي قراري .  

  ( معجزه )  The Boys  

معجزه .  

 خوش ميگذره .  

چه آسون .  

جيک من .  

خاطره شد .  

جای تو خالی .  

بی قرار .  

محتاج .  

( پويا   ( رويا

رويا .  

وطن .  

باورم نميشه .  

جشن آينه .  

پريشون .  

عروس آرزو هام .  

ياسي .  

دلباخته .  

 (شهرام صولتي (حاليته

حاليته .  

احساس .  

سلام .  

عزيزترين .  

پرچم ايران .  

بسه بسه .  

  ( سعيد شهروز ( معبد 

خيلي سنگي .  

ديوونه بازي .  

معبد .  

اشتباه .  

پروانه بازي .  

آخر خط .  

سكوت .  

تير خلاص .  

دلم گرفته .  

باج .  

  ( حميرا ( مهتاب عشق 

مهتاب عشق .  

امان از درد دوري .  

دل عاشق .  

لحظه خداحافظي .  

بي نياز .  

پله پله .  

   ( هادي پاكزاد ( من 

من .  

آشفته .  

شقايق .  

زمستون .  

دقيقه ها .  

گل پرپر .  

روياي آبي .  

تبسم .  

سردار تشنگان .  

 (نادر (زندگي عروسكي

نازنين .  

باربي .  

هيشكي مثل من .  

نا مهربون .  

غول بيابوني .  

حرفهاي عاشقونه .  

   ( شايان ( فقط با تو  

دختر ايروني .  

فقط با تو .  

طلا خانوم .  

سفر نرو .  

ننه گلی .  

حسرت .  

ميخوامت .  

چشم سياه .  

   ( مهرداد ( عكس فوري

ديوار عاشقان .  

عكس فوري .  

نسل ما .  

حسادت .  

بهشت بر آتش .  

سر و ته صدا .  

نقاش .  

رقص بي اجازه .  

   ( پيروز ( فردای بهتر   

ستاره بارون .  

 فرياد عشق .  

 خواستگاري .  

 به توفكر ميكنم .  

عطر علفزار .  

  ( مريم( واسه چي DJ 

 واسه چي .  

 من دارم بهار .  

 خدا كنه .  

 عشق صداكن .  

 دل پرپر .  

بيا بيا .  

 بارون امشب .  

   ( كامبيز ( شكلاتي  

 شكلاتي .  

 كابوس .  

 پرسه .  

 پارتي .  

 سوژه .  

Time .  

     ( آيدين ( صدا    

  چشمات .  

  دوست دارم .  

صدا .  

ستاره .  

تو بخند .  

زراق .  

    ( فريدون ( غريبه    

گل هياهو .  

با من بمون .  

خونه به خونه .  

بيا بريم .  

خاطره .  

غريبه .  

فاصله ها .  

كبوتر .  

  ( آرين 3 ( تا بي نهايت  

افسونگر .  

آروم آروم .  

سكوت .  

گمشده من .  

كاشكي .  

مگه ميشه .  

طلسم .  

بزار برم .  

   ( راد ( به يادم باش  

به يادم باش .  

مسافر .  

سهم من .  

ساده بودم .  

من از سفر ميام .  

چگونه .  

پاييز .  

   ( هومن ( شاه پريون  

 ( ايمان ( پسراي بندي


براي حمايت از كلاب ايران بر روي لينك هاي زير كليك فرماييد


WWW.CLUBeIRAN.COM

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 14:45  توسط علی محتشم | 

فريدون - گل هياهو

حبيب - باران

شادمهر - تو

مريم حيدرزاده - من ديگه دوستت ندارم

رضا صادقي - مشكي

كليپ شما

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 14:38  توسط علی محتشم | 

 Not Gonna Get Us - تاتو

اتل متل توتوله

( ياهو مسنجر ( چت

طراح : ميلاد

طراح : ميلاد

طراح : سامان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 14:31  توسط علی محتشم | 
فاوت عشق و دوستی

بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفاوت هائی است. نکات زیر به شما کمک خواهند کرد تا این تفاوت ها را درک کنید :

1- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده  و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی رامی بینید که آن را  دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.

2- هنگامیکه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولی هنگامیکه کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا ( زمستانی زیبا ) است.

3- وقتی به کسی که عاشق هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن وقتی به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.

4- وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر چه در ذهنیات خود دارید بیان کنید اما در مورد کسی که  دوستش دارید شما توانائی آن را دارید.

5- در مواجه شدن با کسی که عاشق هستید خجالت میکشید وحتی  دست و پای خود را گم می کنید  اما در مورد فردی که دوستش دارید راحت تر بوده و توانائی ابراز احساسات به او را خواهید داشت.

6- وقتی معشوقه شما گریه می کند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او دارید.

7- شما می توانید یک رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد چرا که حتی اگر این کار را بکنید ، عشق همچنان قطره ای در قلب شما و برای همیشه خواهند ماند.

مطالب گفته شده اگرچه تا حدود زیادی درست هستند ولی بیاد داشته باشید که مطلق نیستند و اصولا انسانها و احساسات آنها پیچیده تر از این بیان هاست...

 

دل . . .

 کاش الان اينجا پيشم بودی . خيلی هوس کردم باهات حرف بزنم. دلم می خواد بيام کنارت بشينم و دستای گرمتو توی دستام بگيرم ، توی چشمات خيره بشم و توی عشقت شنا کنم. بيام پيشت و قاصدکی که هميشه فوتش می‌کردم تا برات بيارتش خودم برات بيارم. می‌خوام ساعتها سرمو بذارم روی سينه‌ات، همون جا که فقط مال منه. دلم می‌خواد بوی تنتو به همه وجودم ببرم و با گرمی نگاهت ، دلمو گرم کنم. 

عشق من؛ خيلی دوستت دارم. دلم می‌خواد اين ساعتها مثل باد بگذرن تا بيام توی بغلت.

******************************************

 

روز عشق . . .

عزيز دلم ؛ با من بيا تا انتهای قلبم و تا هر ضربان اون احساسم را ببين تا روز عشق من و تو. دستهامو بگير و چشمامو ببين تا همه ستاره‌هايی که با عشق تو روشن شده ببينی. با من بيا تا آينده ها می‌خوام هميشه تکيه‌گاهم باشي. من تا هميشه عبور دوباره تابستون و گرمای نگاهت به خاطرم هست و آن لحظه‌ی پيوستن قلبم به قلبت. تو مثل يك رويا به دنيای كوچك دلم پا گذاشتی و از شيرين‌ترين لحظه‌های  زندگی  گفتی . امروز من همه قلبم رو بهت هديه می‌دم. مهربون من .زندگی منی اگه نباشی منم ديگه نيستم.عاشقتم خيلی دوستت دارم

 

 

خدا از من پرسيد: « دوست داری با من مصاحبه كنی؟» پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد» خدا لبخندی زد و پاسخ داد: « زمان من ابديت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»  من سؤال كردم: « چه چيزی درآدمها شما را بيشتر متعجب می كند؟» خدا جواب داد.............. 

« اينكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند و دوباره آرزوی اين را دارند كه روزی بچه شوند». . . . . . . . . . . . 

«اينكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می‌دهند و سپس پول خود را خرج می‌كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز يابند» . . . . . . . . . . . 

 «اينكه با نگرانی به آينده فكر می‌كنند و حال خود را فراموش می‌كنند به گونه‌ای كه نه در حال و نه در آينده زندگی می‌كنند» . . . . .  

«اينكه به گونه‌اي‌ زندگي می‌كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه‌اي می‌ميرند كه گويي هرگز نزيسته‌اند»    . . . . . . . . . 

 دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت......... سپس من سؤال كردم: «به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟» خدا پاسخ داد:     

« اينكه ياد بگيرند نمی‌توانند كسي را وادار كنند تا به آنها عشق بورزد. تنها كاري كه می‌توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند» . . . .

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند» . . . . .

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند» . . . . . .

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان می‌برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا  اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين‌ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين‌ها است» . . . . . .

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند» . . . . .

« اينكه ياد بگيرند دو نفر می‌توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند» . . . . .

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند» . . . . .

با افتادگي خطاب به خدا گفتم: « از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم» و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟» 

خدا لبخندي زد و گفت...

« فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه »

                    خدايا خيلی دوستت دارم.

                   مهربون منخيلی دوستت دارم

ااگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

 

  اگه توی اون  که   فقط   دلم   می خواد

 

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

 

  اگه توی اون  که   فقط   دلم   می خواد

 

 منو ببخش اگه  بهت خیلی میگم دوست دارم

 

 منو ببخش اگه برات سبد سبد گل میچینم

 

منو ببخش اگه شبا فقط تو روخواب میبینم

 

 گه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

 

 اگه توی اون  که   فقط   دلم   می خواد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 16:49  توسط علی محتشم | 
آفریده هاا
خداوند

اول زمین را آفرید و دید که زیباست و خوشش آمد

دوم ماه را آفرید و دید که زیباست و خوشش آمد

سوم مرد  را آفرید و دید که زیباست و خوشش آمد

چهارم زن را آفرید و گفت...... اشکال نداره آرایش میکنه خوشکل میشه

 

 

                                         نظر شما چیه

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 13:35  توسط علی محتشم | 
 

 

انتظار را با تمام خستگيهای عاشقانه اش 
    و زخم های لحظه ای صد بار کشنده اش .. به تو تقديم ميکنم .
    ديگر تويی که  روزی خواهی ديد  که جسته ام تو را ..
    انتظار ازان تو ای خوب . در آغوشش کش .
    نگهدارش باش که مرگش نزديک است 
    هيچ چيز .. هــــــــيچ .. 
    دور از انتظار من از تو نيست  .. پس کنار نيا با کلمات 
    زيرا تمام می شوی پيش از انــــتــــظار من .

              
قلبم بد جوری  ميزنه ..
حتی ميتونم صدای  قدم هاتو كه داره نزديكه و  نزديكتر ميشه رو احساس كنم ..
تموم طول سفر می ارزه به همين لحظه ی رسيدن ..
حالا من پيش توام .. مثل هميشه .. امن ترين جای دنيا .!!؟


               
                             

                         صدای ترمز اتوبوس منو به خودم مياره .. 
                           من برگشتم ولی چه فرقی ميكنه 
                             منو تو كه هميشه از هم دوريم
 

                    
 
هيچوقت از جاده خوشم نيومده ...
   ميترسم از خدافظی ..
   دلم ميگيره از رفتن و فاصله ..
   نيازم به رفتنه .. شايد کم ولی بايد برم ! ذهنم آشفته ست .
  چـــــــــــــــــــــــــــقدر دلــــــــــــــــــــــــــــــم گرفتـــــــــــــــه!!!
   
             
              
  وقتی که فردا صبح خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه 
  وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد
  وقتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز  رو بشنوی !
  مـــــــــن ....  من تو انتهای این روزگار لعنتی
  دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش محکم کنم !

         

من گاه با خود می گويم:
 که چرا بين من و تو اينهمه فاصله است
 اينهمه دوری راه...
 
اينهمه سختی هجر.. که جدائيم چرا؟

روزهايی  كه بی  تو  می گذرد  ... گرچه  با  ياد  توست  ثانيه هاش

آرزو  باز ميكشد  فرياد...  در كنار  تو  می گذشت  ايكاش  ..!*

         
 

عاشقانه مثل دريا

 

آشنايی

دوستت دارم

غروب

سلام

غروب واسه من هميشه نشونی از تو بوده

                                                        برام يه يادگار به جز اون چيزی نمونده

تپش قلب

توی نگاهت عشقو ديدم ،‌ تپش قلبو شنيدم
توی جاده های احساس من به عشق تو رسيدم
توی کتابا عشقو خوندم عکس خورشيدو سوزوندم
جای خورشيد توی کتابا نقش چشماتو نشوندم
توروخدا برگرد من خيلی دلم واست تنگ شده ... من خيلی دوستت دارم ...
نمی دونم ديگه چه جوری بگم که خيلی بهت احتياج دارم ... به حرفات ،‌ به
دلداريات ،‌ به مهربونيا و محبتات ... تورو خدا برگرد ...
از روزی که تو رفتی پريده رنگ شادی
اما خورشيد می تابه مثل يه روز آبی
چطور هنوز پرنده داره هوای پرواز
چطور هنوز قناری سر ميده بانگ آواز
مگه خبر ندارن تو نيستی در کنارم
چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده ...
لعنت به اين تنهايی دلم برات تنگ شده ..
.


 

عشق خاموش

به هرکسی که قصه شو می گم برام آتيش ميگيره وقتی تو رفتی 
دل خوشيهام پر زدو رفت من شدم اسير تنهايی و خاطره هام 
پر زدو رفت آخه خيلی زود بود  با غصه ها منو تنها بزاری
تو اگه عاشق بودی می فهميدی عاشقی قشنگ ترين اسارت
       
                                                           



عشق خاموش

خوب مشکله تصورش که ما کنار هم باشيم مهم نرفته
موندن سر رفاقته اما يه چيزی قلب عاشق رو بدجوری آتيش ميزته
معلومه بودن، کسی که بزرگترين تفريحش خيانته اما از همه ی اين ها گذشته 
واسئه من توی دنيا از همه عزيز تری و بهترينی اينم بدون اينجا واسه گره های نگاهت يه شاعری منتظر ديدنت ولی گناه من سنگين تر از نگاه تو نبود با اين حال تنها برايت مينويسم

                         
                            بيا تا دلواپس ، دلواپسی های همديگر باشيم
                             ای کاش رسيدن من به تو همين پل نگاه بود 
                                     

Click to view full size image

آخرين حيرت زمانی است که پی ميبری ديگر چيزی تو را به حيرت وا نميدارد


 
 
 
 

 
 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 9:31  توسط علی محتشم | 
 

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 9:27  توسط علی محتشم | 

 

شقايق، اينجا من خيلی غريبم

 

ای بارانی ترين بهارمن  !

ای لطيف ترين خاطره !

اگر چه فکر ميکنم ،

دل من پائيز تر ازهمه پائيز های فصل خداست!

اما،

ياد تو،

بوی کوچه باغهای بهار را،

 عاشقانه

در تمام خيابانهای دلم جاری ميسازد،

و عطر شکوفه های سيب،

تنها بوی خوشی است ،

که در تمام فصلهای حضور تو ،

در هوای دلم

می توان استشمام کرد!

 

 

این روزها تنهايم!

دل و دماغ نوشتن ندارم .

میتوانی کمکم کنی ؟

چیز زیادی لازم نیست ، یک برگ کاغذ ٬ قلمی برای نوشتن و دلی برای سپردن...

 

بی تو دردم به وسعت صحراست

با تو بودن هميشه پر معناست

بی تو روحم گرفته و سرد است

با تو يک کاسه آب يک درياست

 

 

ای چشم خسته دوخته بر دیوار...

بیمار...

بیزار...

تو رنگ آسمان را از یاد برده ای...

از من اگر بپرسی...

دیری است مرده ای...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 14:17  توسط علی محتشم | 

...

عشق دورنگی فایده ندارهblack




پسرکی از مادرش پرسيد: مادر چرا گريه ميکنی؟؟؟!!!!
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نميدانم عزيزم،نميدانم!!!!!. 
پسر نزد پدرش رفت و گفت:بابا چرا مامان هميشه گريه ميکنه؟؟؟!!! اون چی ميخواد؟؟!!!!
پدرش تنها دليلی که به ذهنش ميرسيد،اين بود که: همه زنها گريه ميکنند بی هيچ دليلی!!!!
پسرک قانع شد ولی هنوز از اينکه زنها خيلی راحت به گريه می افتند،متعجب بود.


يک بار در خواب ديد که دارد با خدا صحبت ميکند،از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه ميکنند؟؟!!!!!!!!
خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه ای آفريده ام . به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگينی زمين را تحمل كند ،به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتی داده ام كه حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه دهد.
 به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذيت كنند، به او قلبی داده ام  تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهای او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشکی داده ام، تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا برای او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند.





زيبايی يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايی زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد ، زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست .


بازم آسمون دلش گرفته ، اما آسمون اينجا خيلی صبوره ،خيلی وقتا دلش ميگيره اما گريه نميکنه اينقدر دلش ميگيره که تمام بدنش سياه ميشه اما دريغ از يه قطره اشک !!!!!!!
تازگيها باهاش دوست شدم ـــــــ آسمون و ميگم،خيلی وقتا باهاش در دل ميکنم، ميخوام ازش صبور بودنو ياد بگيرم،ميخوام ياد بگيرم که وقتی دلم ميگيره چه جوری جلو اشکامو بگيرم که از چشام فرار نکنه.
ميدونی چيه: اين فصل که ميشه آسمون بيشتر مواقع تنهاست آخه زمستون همه يا کار ميکنن يا خوابند، به قول شجريان که ميگه :

هوا دلگير،درها بسته،سرها در گريبان
                                                  دستها پنهان،نفسها از دلها خسته و غمگين

درختان اسکلتهای بلور آگين،زمين دلمرده،سقف آسمان کوتاه
                                                                غبار آلوده مهر و ماه،زمستان است

راستی يادم رفت بگم که به آسمون گفتم اگه گريه کنه يه ذره از سنگينی بار دلش کم ميشه اون هم چهار روز پشت سر هم گريه کرد،وای يادمه ۹سال پيش آسمون اينجا اينجوری گريه کرد،آسمون يه خورده آروم شد.باد هم يکی از دوستهای آسمونه که تو گردگيری بهش کمک ميکنه،اما بيشتر مواقع  عجله داره و عصبانيه،بعضی وقتا هم آروم و مهربونه. آخه ميدونی چيه؟؟!!! خيلی اين ورو اون ور ميره يه لحظه آروم نداره،اما با همه عصبانيتش من دوستش دارم .بعضی وقتا که ار همه دنيا خسته ميشم ميرم دراز ميکشم  چشامو ميبندم مياد آرم صورتمو ناز ميکنه و يواش تو گوشم زمزمه ميکنه : لالای لالايی عزيز بی قرارم،لالای لالايی ستاره غمگينم لالای لالايی..........منم بی صدا اشک ميريزم و با نوازشش ميخوابم.کلاً  ديگه تنها نيستم آسمون تازگيها همدمم شده ،باد هم بهم سر ميزنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 14:10  توسط علی محتشم | 
 Image Hosted by ImageShack.us کوچه

 


بي تو مهتاب شبي باز از آن  کوچه گذشتم.


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم .


شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم


شدم ان عاشق ديوانه که بودم.


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد ، عطر صد خاطره پيچيد.


يادم امد که شبي با هم از ان کوچه گذشتيم 


پر گشوديم و در ان خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب ان جوي نشستيم


تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت.


اسمان صاف و شب ارام, لبت خندان و زمان رام


خوشه ماه فرو ريخته در اب


شاخه ها دست براورده به مهتاب.


شب و صحرا و گل وسنگ


همه دل داده به اواز شباهنگ.


يادم امد تو به من گفتي از اين عشق حذر کن.


لحظه چند بر اين اب نظر کن


اب, ايينه عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است.


باش فردا که دلت با دگران است.


تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن.


با تو گفتم ضرر از عشق ندانم


سفر از پيش تو هرگز نتوانم.


روز اول که دل من به تمناي تو پر زد


 چون کبوتر لب بام تونشستم


توبه من سنگ زدي, نرميدم نگسستم.


باز گفتم که تو صيادي و من اهوي دشتم.


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم.


حذر از عشق ندانم نتوانم.


اشکي ازشاخه فرو ريخت


,مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت


 اشک در چشم  تو لغزيد


ماه بر عشق تو خنديد.


يادم ايد دگراز تو جوابي نشنيدم


 نگسستم, نرميدم.


رفتي در ظلمت ان غم شب و شبهاي دگر هم


نگرفتي دگر از عاشق ازرده خبر هم


نکني ديگر از ان کوچه گذر هم.


بي تو اما به چه حق باز از ان کوچه گذشتم.


  وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
 
 به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
 
 آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .
 
 ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
 
 
 
 تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .
 
 ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
 
 روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
 
 من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .
 
 ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
 
 
 
 يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .
 
 ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
 
 
 
 نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
 
 ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
 
 
 
 سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
 
 " تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
 
 اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !
 
 
 
 
 اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.
 


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 16:47  توسط علی محتشم | 

 

شكايت عشق

نديدي چشمهايم زير پايت جان سپرد آخر گلويم

از صداي هاي هايت جان سپرد آخر نفهميدي

صدايم بغض سنگيني به دوشش بود به دوشش بود اما از جفايت جان سپرد آخر نترسيدي بگويد

عاشقي نفرين به آيينت كه از چشمان جادويت

خدايت جان سپرد آخر نمي داني و مي دانم كه

 مي دانم نمي داني كه دل در خواهش آن

انزوايت جان سپرد آخر چقدر عزلت نشيني از

براي يار دلگير است بخوان شعرم كا شعرم در

 هوايت جان سپرد آخر (فرياد)

 

 

اي كاش عشق را زبان سخن بود

روزي كه در آن زاده شدم؛روز تقدس مرگ تو بود؛

از آن روز است كه ميزيم و مرگ بي نهايت تو آن را رقم زده بود . . .

مي گويند در روز مرگ تو هيچ كس نگريست؛جز آنان كه در خون خود عاشقانه گريستند؛روز انتظار مرگ تو هنگامه بدو تولد من بود . . .

به خاطر مي آورم زماني را كه خون تو جويباري شد در هر كوي و برزني؛اما باران مجالي نداد آن را با خود برد شايد به رودخانه اي؛چشمه اي؛دريايي و يا مرداب و تالابي تا پس بياندازد.

روز تولد من روز شومي نبود؛روز آغاز شهرت تو بود؛من در انتظار فرشتگان بودم؛قديساني كه از تو مي گفتند و به من هيچ نشانه اي از تو ندادند.

روز مرگ تو هراس تازه زيستن من بود.شكايتي از غم بي شائبة عدالت بود و حكايتي از تسلسل بي نهايت قدرت . . .

من تو را دوست مي داشتم با صداي خاموشت كه در من بانگ مي زد كه بيايم به سوي دنيا و از تو دور شوم دورِ دورِ دورِ.

روزي كه به دنيا آمدم؛كسي به من خوشامد نگفت؛شايد مرا بوف كوري ميدانستند بر پيكرة آسمان عقيده شان؛

اين بود كه من آفتاب شدم بالا آمدم و تو غروب كردي و محو شدي
.

هنوز هم ردپاي خون تو در نگاهم جاري است.

و اين بيان داستاني بود تا مردم در نهايتي از زمان دريابند كه روزي كه حقيقت زاده مي شود؛عشق مي ميرد . .
.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 16:41  توسط علی محتشم | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 16:39  توسط علی محتشم | 

اگه زندگيم فناشه طعمه خشم خداشه
ياكه در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه
اگه قلبم و شكستي رفتي و ازمن گسستي
مهربون يا بت پرستي هرچه هستي
نه فقط عاشقت هستم مرحمي روقلب خستم
اين تويي كه مي پرستم سرسپرده تو هستم

دردم را با که بگوییم؟ خواستم با نسیم بگوییم سر گرم چمن بود خواستم بنشینم کنار رودخانه سر صحبت را باز کنم با ساحل غرق گفتگو بود خواستم با آفتاب بگویم ابری او را مخفی کرد پیچک ناز می کند شقایق اخم آفتاب قهر گوش شنوایی نیست درد خود را نگاه خواهم داشت این سوختن خوشتر از آن آفروختن

تو را دوست دارم بیشتر از خودم و کمتر از خدایم چرا که به او ایمان و به تو احتیاج دارم. نمی گم چقدر دوست دارم... نمیگم چقدر دلم برات تنگ شده... نمیگم... می دونی چرا؟ چون تو هم چیزی نگفتی... اما دوست دارم ...

 

آن دل که به ياد تو نبا شد دل نيست

قلبی که به عشقت نتپد جز گل نيست

آنکس که ندارد بسر کوی تو راه از زندگی

بی ثمرش حاصل نيست

اگر روزی کسی از من بپرسد که ديگر قصدت از اين زندگی چيست بدو گوييم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی به غير از زنذگی نيست من آن دم چشم بر دنيا گشودم که بار زندگی بر دوش من بود چو بی دلخواه خويشم آفريدند مرا کی چاره ای جز زيستن بود

درون آيينه ها به دنبال چه می گردی؟ بيا ز سنگ بپرسيم که از حکايت فرجام ما چه می داند بيا ز سنگ بپرسيم زانکه غير از سنگ کسی حکايت فرجام را نمی داند هميشه از همه نزديک تر به ما سنگ است نگاه کن نگاههای همه سنگ است و قلبها همه سنگ چه سنگبارانی! گیرم  گريختی همه عمر کجا پناه بری؟ خانه خدا سنگ است به قصه های  غريبانه ام ببخشاييد که من که سنگ صبورم نه سنگم و نه صـبـور دلی   که ميشود از غصه تنگ ميترکد چه جای دل که در اين خانه سنگ ميترکد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 16:17  توسط علی محتشم | 
قصه از كجا شروع شد از گل و باغ و جوونه

از صدای مهربون و يه سلام عاشقونه

اومدم به مهربونی كه بگم با تو يه رنگم

تا بگم چه نازنينی ای شكوفه قشنگم

ای سلام عاشقونه ای عزيز آشيونه

عشقمون كاشكی همينجوری بمونه

عشق تو برای قلبم اولين و آخرينه

تويی تنها همزبونم كه هميشه نارنينه

اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم

تو واسم هنوز همونی كه برام عزيزترينی

و يه دونه هم از سياوش قميشی يه نام مسافر

از عذاب جاده خسته نرسيده و رسيده

آهی از سر رسيدن نكشيده و كشيده

غم سر گردونی هامو با تو صادقانه گفتم

اسمی كه اسم شبم بود با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمی اگه بود بی رمق بود اگه پاهام

تازه تازه با تو گفتم اگه كهنه بود درد هام

 

من سر گردون ساده تو رو صادق می دونستم اين مرام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم

 

تو تموم طول جاده كه افق برابرم بود

شوق تو راه توشه من اسم تو همسفرم بود

من دل شيشه ای هرجا پر شكستن،چه شكستن

زير كوهبار غصه هم نشستن،چه نشستن

عشق تو از خاطرم برد چه نحيفم و پياده

تو رو فرياد زدم و باز خون شدم تو رگ جاده

 

من سرگردون ساده تو رو صادق می دونستم اين مرام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم

 

نيزه نم باد شرجی وسط دشت تابستون

تازيانه های رگبار توی چله زمستون

نتونستن نتونستن جلوی منو بگيرن

از من خسته’ خسته شوق رفتن رو بگيرن

حالا كه رسيدم اينحا پر قصه برای گفتن

پر نياز تو برای آه كشيدن و شِنُفتَن

تو رو با خودم غريبه از خودم جدا می بينم

خودمو پر از ترانه تو رو بی صدا می بينم

 

من سر گردون ساده تو رو صادق می دونستم اين مرام شكسته اما تو رو عاشق ميدونستم

 

اون هميشه با محبت برای من ديگه نيستی

نگو صادقی به عشقت آخه چشمات ميگه نيستی

 
 ۴. دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگيرد ولی قلب تو را لمس کند.
 
 ۵. بدترين شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی اما بدانی که به او نخواهی رسيد.
 
 ۶. هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی٬ چون ممکن است کسی عاشق لبخند تو شود.
 
 ۷. تو ممکن است در دنيا فقط يک نفر باشی اما برای بعضی افراد تمام دنيا هستی.
 
 ۸. هرگز وقتت را با کسی که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند٬ نگذران.
 
 ۹. شايد خدا خواسته که بسياری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را٬ به این صورت وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.
 
 ۱۰. به چيزی که گذشت غم مخور٬ به چيزی که پس از آن آمد لبخند بزن.
 
 ۱۱. هميشه افرادی هستند که تو را می آزارند با اين حال همواره به ديگران اعتماد کن. فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده اعتماد نکنی.
 
 ۱۲. خود را به فردی بهتر تبديل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص ديگری را بشناسی و انتظار داشته باشی که تو را بشناسد.
 
 ۱۳. زياده از حد خود را تحت فشار مگذار٬ بهترين چيزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
 

 

نمي خواهم به جز من دوستار ديگري باشي براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نمي خواهم صفاي خنده ات را ديگري بيند نمي خواهم كسي نامش به لبهاي تو بنشيند


نمي خواهم كسي نقش چهره ات درخاطرش ماند نمي خواهم نگاهي در نگاه تو در آميزد نمي خواهم به غير از من بگيرد دست تو دستي

 نمي خواهم كسي يارت شود در راه مستي
نمي خواهم به جز من يار كسي باشي گل نازم ! نمي خواهم خار و خسي باشي نمي خواهم كسي با يار من سخن گويد اگر چه قاصدم باشد كه تا پيغام من گويد نمي خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم مبادا مرده اي زنده شود با او سخن گويد

 
خواستم دسته گلي برايت تقديم كنم كه فكر كرم تا آنجا برسد‚پژمرده ميشود خواستم پروانه‌اي تقديمت كنم ولي پروانه گفت كه او از من
زيبا تر است

 خواستم برايت شمع هديه كنم ولي شمع گفت كه او از من روشن‌ تر است

 خواستم برايت گلي هديه كنم ولي گل گفت كه او از من قشگ‌ تراست

Rose Bouquet Sweet Romantico


به ناچار مجبور شدم قلم به دست گيرم و قطره‌اي خون از قلبم كه
نام سلام دارد تقديم حضور شريفت كنم. به هر ميزان كه تو مرا دوست مي‌داري من بيش از آن به تو عشق مي ورزم

 


عاشق ترينم به روي ماهت هميشه
كاش قاصدك از تو خبر بياره
اگه يه روز ببينمت اي آشناي ناشناس
مي پيچه توي كوچمون، يه باغچه عطر گل ياس
ببين كه با حس نگات،يه حرف نو دارم برات

 
ستاره ها رو مي شكنم، خورشيد مي سازم تو چشات

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 16:13  توسط علی محتشم | 

عاشق>

 
چهارشنبه، 25 آذر، 1383

هیچی...
انگاری خواب ديده ام. همه ی آن چيز هايی را که به تو گفتم و تو شايد شنيدی و سکوت کردی. گاهی هم حتما سرت را تکان داده ای و خواسته ای بگويی نه ! ... اما من باز گفته ام و تو انگاری که همه اش خواب باشد، چشم هايت را بسته ای و توی اين رويای تلخ گم شدی. دست هايت هم حتما لرزيده اند و  تا آمدم نفس بکشم، گفته ای : بوی ياس می آيد ... و من توی تمام آينه ها تو را ديدم با همان لباس سفيد و دست هايـت که پر از ياس بودند،اما قبل از اينکه حرفی بزنم چشم هايم پر از اشک شد، و ياس ها همه از دست تو افتادند...
آن شب همه چيز را ديدم. تو را، غروب را که چگونه در افق دست هايت ميان آن همه ياس آرام آرام طلوع کرد، و فريادی را که بی هيچ صدايی درون آينه ها شکست! باران را نديدم ، اما می آمد... مثل آن روزها که بی هيچ دقدقه ای انتظارت را می کشيدم ، به آسمان نگاه می کردم و  آنقدر با ابر ها حرف می زدم، که باران می آمد و من باز با آسمان در آرزوی رسيدنت می باريدم...
اما حالا که هستی دلم بيشتر از هميشه برايت تنگ می شود، توی همان خيابان دراز قدم می زنم و با خودم می گويم کاش نبودی، کاش نبودی... کاش اينجا نبودی و من بودنت را از همان دورها انتظار می کشيدم. حتما يادت می آيد. گفته بودم من هم يک شبی می روم. حالا هم رفته ام، با تمام آرزوهايم، با تمام خواب هايم... اما دلم می خواهد بدانی. دلم می خواهد بدانی هر جا که می روم، شب ها هنوز هم عطر ياس می آيد...

برگهای زرد و نارنجی را کنار می زنم و خوب نگاه می کنم، غروب، مثل هميشه... و چقدر قشنگ است.
دلتنگی هايم را هم میسپارم دست افق، بلکه با خودش همه چيز را ببرد و شايد کسی در من طلوع کند مثل فردا!
کاش اين بغض لعنتی يک روز رهايم کند. سرم را که بر می گردانم دريايی پر از اشک موج می زند و باز تکرار پيچيده ی تنهای کلماتم که هر روز غروب می کنند و در راه رسيدن به سپيده ای نزديک گم شده اند.
دنبال کسی می گردم ...
کسی که جواب چراهايم را بدهد و خورشيد غمگين تر از هميشه بدون هيچ حرفی در برابر چشمانم به انتها می رود...

 

من چگونه تو را خواندم...؟

اما ندانستم که برای پيمودن چشمهايت و

و صدای گرم نفسهايت

سالهای سال بايد در راه باشم و هر چه بيشتر بدوم راه طولانی و طولانی تر خواهد شد...

نازنينم حالم را جويا باش.

گر دانستی اشکی همچو شبنمی سر خورده بر لب برگ از دوری دستانت چکيد

نسيمی بر مشامم بفرست که عطر تو را با خود داشته باشد...

 

می ترسم

وقتی در آغوشم گيری

و بگويی دوستم داری

دنيا تمام شود !

 
 
 
 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:46  توسط علی محتشم | 

عاشق>

 

 

دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم

به تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگـــارم

برای توکه خيلی بی معرفتی

 

 

سلام

می خوام بنويسم ولی اين به ذهنم رسيد كه اولش بگم :

سلامي خوش ، به دوستان عزيزم

                   به همراهان خوب و نازنينم

                          اگر عمري براي زيستنم بود

                                      نميخوانم به جز نامت ،

                                             كه “عشق” است آرزويم

نميدانم چرا رفتی ...
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم  تو نام مرا از ياد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

 

عاشقانه

فرسنگها فرسنگ فاصلهء لبهای من تا نگاه مهربان تو به باریکی یک مو می رسد آنجا که بر سفرهء زمزمه ها می نشینم. و چقدر تلخی این فاصله های هر روزه به حلاوت حضور تو دل می بازند لحظه ای که نگاهم از شوق مهربانی تو نمناک می شود. وتو خاکی می شوی نزدیک می شوی و بر سفرهءخلوتِ تنهایی من میهمان می شوی. تو مهمان من می شوی یا من مهمان تو؟ نمیدانم. توفیری هم نمی کند مهمان هم می شویم.

چهره ات که همیشه با شکوه می تابد در این ثانیه های ناب تنها مهر می شود. آنقدر مهربانیت تابناک می شود که چون آب به دستم می دهی از شوق می لرزم. حلاوت نگاهت تلخی دهانم را فرو می شوید و لبهایم، لرزان، جسارت بوسه باران ِ سر انگشتان دوست داشتنی ات را به خود می دهند. و تو نگاه باران زده ام را بیش از هر چیز دوست داری.

خودت می دانی که چقدر این شبها دوست داشتنی می شوی؟ می دانی که همه عمرم را به این ثانیه های رویایی با تو بودن می بازم؟

من هنوز نگاهت می کنم و هنوز از عطر وجودت سیراب نگشته ام که آهنگ عزیمت می کنی. فشار نگاه محتاجم تو را از رفتن باز نمی دارد و تو با همهء التماسهای قلب من به یک نگاه و چند ثانیه حضور قناعت می کنی. باشد... همهء عشق من و ناله های قلمم به تنها چند ثانیه حضور تو. باشد ... سر سفرهء تنهایی ام با خیال تو زمزمه می کنم و در انتظار نسیم وجودت تا فردا غروب روزه صبر می گیرم.

خدايا !
با تو هستم ...
شايد اين يك درد دل باشد ! شايد هم يك شكوه !
اما ، هرچه هست ، شايد بتواند دلتنگيم را ،
حس پنهانم را ، و ياد تو را آواز كند ...
شايد مي خواهم از تو بگويم !
از تو كه صدايت را و ديدنت را خاطره مي كنم
و مي سرايم ...و به باران مي گويم ...
اما تو ! مرا در خلوت باران تنها نمي گذاري ...
و يادت مي رود كه خودت و عشق مرا در چشمانم ببيني ...
يادت مي رود كه روزها ديگر برايم ،سالهايي است كه مي آيند اما نمي روند ...
بدون تو طلوع خورشيد را درخشش ستارگان بي فروغ مي پندارم !
و غروب را ، با تو ، زيباترين طلوع مي دانم ...
شايد مي خواهم از خودم بگويم ! از پشيماني ام
از سالهايي كه رفته و من بدون تو اين سالها را گذرانده ام ...
از خودم كه نمي توانم راهي از قلبم به زبانم پيدا كنم ،
تا تو بداني در دلم چه مي گذرد ...از خودم كه فقط مي توانم از يادت بسرايم ...
اما نمي توانم خودت را بسرايم ...
از خستگي ام كه هر چه تلاش مي كنم ،
اما زمانه مرا در ياد ندارد ... مرا نمي شناسد ...
روزها ديوانه و شبها دلتنگم ... اما يادم نرود ، هر چند سخت اين زندگي بگذرد ،
هر چند اين زمانه مرا نشناسد ، هر چه اين آدمها مرا گم كنند ،
تو مرا مي شناسي ... تو مرا گم نمي كني ...
باور نمي كنم روزي مرا از ياد ببري ...مرا فراموش كني ...
يادت برود كه من تو را زير باران حس كردم ...
زير باران در دلم حك كردم ...
و فقط تو ... تو مرا يافتي ...
و فقط تو مرا به زيبايي خودت با ياد زمانه دادي ...

 

 

کوير تشنه ی باران است

            - تشنه ی خوبی

به من محبت کن !

که ابر رحمت اگر در کوير می باريد

به جای خار بيابان

          - بنفشه می روئيد

و بوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست

چرا هراس

       چرا شک ؟

                  بيا

                    که من

                             - بی تو

درخت خشک کويرم که برگ و بارم نيست

اميد بارش باران نوبهارم نيست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:45  توسط علی محتشم | 

عاشق>

 

 

دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم

به تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگـــارم

برای توکه خيلی بی معرفتی

 

 

سلام

می خوام بنويسم ولی اين به ذهنم رسيد كه اولش بگم :

سلامي خوش ، به دوستان عزيزم

                   به همراهان خوب و نازنينم

                          اگر عمري براي زيستنم بود

                                      نميخوانم به جز نامت ،

                                             كه “عشق” است آرزويم

نميدانم چرا رفتی ...
نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم

و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم  تو نام مرا از ياد خواهی برد

هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

 

عاشقانه

فرسنگها فرسنگ فاصلهء لبهای من تا نگاه مهربان تو به باریکی یک مو می رسد آنجا که بر سفرهء زمزمه ها می نشینم. و چقدر تلخی این فاصله های هر روزه به حلاوت حضور تو دل می بازند لحظه ای که نگاهم از شوق مهربانی تو نمناک می شود. وتو خاکی می شوی نزدیک می شوی و بر سفرهءخلوتِ تنهایی من میهمان می شوی. تو مهمان من می شوی یا من مهمان تو؟ نمیدانم. توفیری هم نمی کند مهمان هم می شویم.

چهره ات که همیشه با شکوه می تابد در این ثانیه های ناب تنها مهر می شود. آنقدر مهربانیت تابناک می شود که چون آب به دستم می دهی از شوق می لرزم. حلاوت نگاهت تلخی دهانم را فرو می شوید و لبهایم، لرزان، جسارت بوسه باران ِ سر انگشتان دوست داشتنی ات را به خود می دهند. و تو نگاه باران زده ام را بیش از هر چیز دوست داری.

خودت می دانی که چقدر این شبها دوست داشتنی می شوی؟ می دانی که همه عمرم را به این ثانیه های رویایی با تو بودن می بازم؟

من هنوز نگاهت می کنم و هنوز از عطر وجودت سیراب نگشته ام که آهنگ عزیمت می کنی. فشار نگاه محتاجم تو را از رفتن باز نمی دارد و تو با همهء التماسهای قلب من به یک نگاه و چند ثانیه حضور قناعت می کنی. باشد... همهء عشق من و ناله های قلمم به تنها چند ثانیه حضور تو. باشد ... سر سفرهء تنهایی ام با خیال تو زمزمه می کنم و در انتظار نسیم وجودت تا فردا غروب روزه صبر می گیرم.

خدايا !
با تو هستم ...
شايد اين يك درد دل باشد ! شايد هم يك شكوه !
اما ، هرچه هست ، شايد بتواند دلتنگيم را ،
حس پنهانم را ، و ياد تو را آواز كند ...
شايد مي خواهم از تو بگويم !
از تو كه صدايت را و ديدنت را خاطره مي كنم
و مي سرايم ...و به باران مي گويم ...
اما تو ! مرا در خلوت باران تنها نمي گذاري ...
و يادت مي رود كه خودت و عشق مرا در چشمانم ببيني ...
يادت مي رود كه روزها ديگر برايم ،سالهايي است كه مي آيند اما نمي روند ...
بدون تو طلوع خورشيد را درخشش ستارگان بي فروغ مي پندارم !
و غروب را ، با تو ، زيباترين طلوع مي دانم ...
شايد مي خواهم از خودم بگويم ! از پشيماني ام
از سالهايي كه رفته و من بدون تو اين سالها را گذرانده ام ...
از خودم كه نمي توانم راهي از قلبم به زبانم پيدا كنم ،
تا تو بداني در دلم چه مي گذرد ...از خودم كه فقط مي توانم از يادت بسرايم ...
اما نمي توانم خودت را بسرايم ...
از خستگي ام كه هر چه تلاش مي كنم ،
اما زمانه مرا در ياد ندارد ... مرا نمي شناسد ...
روزها ديوانه و شبها دلتنگم ... اما يادم نرود ، هر چند سخت اين زندگي بگذرد ،
هر چند اين زمانه مرا نشناسد ، هر چه اين آدمها مرا گم كنند ،
تو مرا مي شناسي ... تو مرا گم نمي كني ...
باور نمي كنم روزي مرا از ياد ببري ...مرا فراموش كني ...
يادت برود كه من تو را زير باران حس كردم ...
زير باران در دلم حك كردم ...
و فقط تو ... تو مرا يافتي ...
و فقط تو مرا به زيبايي خودت با ياد زمانه دادي ...

 

 

کوير تشنه ی باران است

            - تشنه ی خوبی

به من محبت کن !

که ابر رحمت اگر در کوير می باريد

به جای خار بيابان

          - بنفشه می روئيد

و بوی پونه ی وحشی به دشت بر می خاست

چرا هراس

       چرا شک ؟

                  بيا

                    که من

                             - بی تو

درخت خشک کويرم که برگ و بارم نيست

اميد بارش باران نوبهارم نيست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:40  توسط علی محتشم | 
هر بار كه مرا ميديد ساعتها گريه مي كرد آخرين بار كه به سراغم آمد ديوانه وار ميخنديد

وقتي حالت استفهام را در نگاه من ديد با طعنه گفت : تعجب مكن كه چرا ميخندم

من ديگر آن زن سابق نيستم بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي و من هاي

هاي گريستم ! تازه حرفش را تمام كرده بود كه يكبار قطره اشكي

سر گردان در گوشه ي چشمش لنگر انداخت ؟ با طعنه گفتم :

بنا بود گريه نكني. پس اين قطره اشك چيست؟! اشك

را با دست پاك كرد و فيلسوفانه گفت : اين؟ اين

قطره ، اشك نيست نقطه است ! نقطه است!

ميفهمي ؟ (نقطه) ! اين آخرين نقطه ايست

كه بآخرين جمله ي فصل كتاب ايمانم ،

به عشق مردان ، گذاشتم ! من

ديگر به هيچ چيز مردان

ايمان ندارم ! جز...

به يكپارچگيشان

در نامردي!

نويسنده : كـــــــــــارو

****************************

 

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما                                     

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

 

دولت عشق

 

 

 

مرده بودم زنده شدم ، گريه بودم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم

 

گفت كه ديوانه نيي ، لايق اين خانه نيي

رفتم و ديوانه شدم ، سلسله بندنده شدم

 

گفت كه سر مست نيي ، رو كه از اين دست نيي

رفتم و سر مست شدم ، وز طرب آكنده شدم

 

گفت كه تو شمع شدي، قبله اين جمع شدي

جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراكنده شدم

 

گفت كه با بال و پري، من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بي پر و پر كنده شدم

 

چشمه خورشيد تويي ، سايه گه بيد منم

چونكه زدي بر سر من، مست و گدازنده شدم

 

شور كند چرخ فلك ، از ملّك و مُلك و ملك

كز كرم و بخشش او ، روشن و بخشنده شدم

 

 

مهربون

ميخوام بازم فكر كنم به تو كه مهربوني

به تو كه تا هميشه واسم يه همزبوني

نگات هميشه نازه چشمات پر نيازه

نياز قلب عاشق براي من يه راز

هميشه فكر ميكردم كنار من مي موني

اما انگار خيال بود كه پيش من بموني

يه روز ميام بازم من به ديدن نگا هت

اونجائي كه نباشه ديگه راه فرارت

واست ميگماز عشقم كه مثل يه جنونه

اگر كه تو نباشي نميتونه بمونه

يه ذره مهربون باش با من كه مثل نورم

نگاه بكن بازم تو به چشماي صبورم

واسم بده يه نامه يه نامه سه سطري

كه توش باشه اسم تو يه اسم به اين قشنگي

دوستت دارم اينو باز با اين ترانه ميگم

تا اخرش ميمونم حتي اگه بميرم

امشب به يادت هستم از اينجائي كه هستم

تو هم به ياد من باش كه با تو مست مستم

اهوي تنها

اگه شاديها كمه

قصه ها پر از غمه

دل عاشقاي واقعي پيش همه

 

برو دیگر ، نمی خواهم

که چشمانم به چشمانت شود خیره

برو دیگر، نمی خواهم

دل تنگم به یاد آن دل سنگت

شود دلتــــــنگ

برو از پیش من اما

برو، آهســـته آهســـــته

چرا که بعد از این ، با یاد چشمانت

و با یاد دل سنگت

نشینم بر لب ساحل

و با شـــــــــــــادی نویسم روی سنگی سخت

**که بی تو زندگانی ، رنگ خـــوش دارد....

برگ ها ی پائیزی زیر پام می شکستند و ناله می کردن.با پاهام محکم روشون فشار می دادم.دلم می خواست حس کنم که زنده ام . که وجود دارم. نه اینکه آدم دل سنگی بودم.نه ! اما نمی دونم چرا برای اینکه حس کنم که هنوزم هستم ، دلم می خواست برگ های خشک زیر پام صدا کنند.

هوا سرد بود.گرفته بود. ابری بود . اما من عاشق این هوا بودم. چون حالا شده بود مثل دل خودم.

راستی تو دستامو دیدی؟ دیدی توش چی بود ؟ نه ! ندیدی .چون اونجا نبودی. چون دلم نمی خواست دیگه هیچ وقت پات رو تو باغ دل من بذاری. ... رسیدم پای درختم.درختی که حالا سال ها بود که فراموشش کرده بودم.درخت خودم ! همونی که بابا واسه تولدم کاشت.. درختی که همیشه تنـــــها کسی بود که برام می موند و می دونستم هیچ وقت منو تنه نمی ذاره. حتی تو سرما.حتی تو برف و بارون.می دونستم می مونه و موند. اما این من بودم که فراموشش کرده بودم. حالا وقتش بود بیام پیشش. دلم برای صفاو صمیمیتش تنگ شده بود. واسه همون تنه ی قطورش که دیگه حالا تو بغلم جا نمی گرفت.واسه پرنده هایی که تو برگاش پناه داده بود.واسه محکمیش.واسه استواریش.....

راستی! می گن خاکستر واسه خاک خوبه ! نه ؟! مخصوصا خاکی که ریشه های یه درخت تبر خورده رو تو خودش جا داده. بهم نخند که حالا توی این گیر و دار خاکستر از کجا پیدا می کنم. کاغذش رو که دارم ! آره ! نامه هات .نامه های تو ! چیه ؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟ آره ! نامه های تو ! تویی که هر جا می رم منو پیدا می کنی.چرا فکر میکنی که فراموشت نکردم؟ آره تو ! تویی که الآن داری نوشته های منو می خونی. تویی که می دونم چند وقته عضو این گروه شدی. فکر کردی هنوز دوستت دارم؟ فکر کردی هنوز به یادتم؟ نه.....اینجا رو اشتباه کردی پسر ! اشتباه محض ! از تو بعید بود. !

 حالا خوب تماشا کن و ببین.قیافه ی مریضم رو نه ! پاهای لرزونم رو نه ! دستای یخ کردم رو نه ! نامه ها تو ببین ! ببین که باهمین دستای بی جون پای همین درخت همشون رو ریختم.حالا خوب با چشای از حدقه دراومدت ببین. ببین که با همین دستای لرزونم چه جوری فندک رو روشن می کنم .چه جوری نا مه ها رو روی هم جمع می کنم و بعـد.... می بینی چه قشنگ می سوزن؟ می بینی کاغذا چه طوری اسیر آتیش می شن؟ انگار از درد به خودشون جمع می شن و بعد هیچ.... هیچی ازشون نمی مونه. چقدر کیف میکنم وقتی دست خطت رو می بینم که اینطوری مقابل شعله های آتیش کم میاره. که نوشته ها و حرف های چرندت رو می بینم که می سوزه. که خاکستر میشه . که دیگه هیچ چیز ازش نمی مونه.... آتیش که شعله ور می شه انگار آب سردی روی آتیش قلب من ریخته می شه.چه لذتی می برم !! اشتباه نکن من یک آدم دیوونه نیستم. فقط می خوام بهت بگم که اشتباه می کنی که بعد از اون همه بلا که سرم آوردی فکر می کنی هنوز دوستت دارم و به فکرت هستم. فکر میکنی که هنوز نوشتهای عاشقونم رو به یاد تو می نویسم.نه ! اشتباه میکنی. دیگه هیچ چیز تو قلب من نیست. هر چی از تو بود با این کاغذا به آتیش کشیدم....

حالا همه ی خاکسترا رو پای درختم می ریزم.نمی ذارم اونم مثل من فراموش بشه.درخت من نمادی از وجود منه ! اصلا خود ِ منه . راستی ! می گن خاکستر واسه خاک پای درخت خوبه ! نه !؟؟..............

 

از کاغذ های کهنه ای

کاینجا در باغ می

سوزانم

دود به بالا بر می آید

اکنون چه دورنـــــــد

چه دور.............

آنهایی که دوستشـــــــــــان می داشتم

پرنده ی مهــــــــــــاجر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 15:37  توسط علی محتشم | 
با يك دنيا غم و حسرت

دل از آغوش تو كندم

ديگه حتي يه بارم

من به عشقت دل نمي بندم

 

به آسونيه يك قصه

تو از عشقم گذر كردي

دلم يه گوله آتيش

تو اونو شعله ور كردي

ميون اين همه آدم

شدم تنها ترين تنها

منو اينجا رها كردي

تو در اين گوشه دنيا

واسه اين عاشق ساده

يه روز مثل خدا بودي

نميدونست دل ساده

كه خيلي بي وفا بودي

 

با اينكه دل بريدم من

شكسته بال پروازم

هنوزم توي اين غربت

برات معناي آوازم

*~*~*~*~*~*~*~*~*~*

 

                     قلب من جان تو

 عشق من مال تو

                                    روح من از آن تو                                      جسم من فدای

عمر من به بای تو

  بودنم به ياد تو

 

 

 

 

 

 

گمشده ی قصه ی من به صبح فردا نرسید  

تشنه به یک قطره ی عشق   

به موج دریا نرسید  

~*~*~*~**~*~*~*~*~*~*~*

...رفت که رفت

اون که یه روزی بی خبر قید همه دنیا رو زد

قید تموم خاطرات تموم لحظه ها رو زد

...رفت که رفت

اسم منو صدا نکرد

...رفت که رفت

حتی منو نگاه نکرد

مثل پرنده تو هوا یکباره پر کشید و رفت

با همه ی دلدادگی به عشق من خندید و رفت

...رفت که رفت

اسم منو صدا نکرد

...رفت که رفت

حتی منو نگاه نکرد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:45  توسط علی محتشم | 
نگاهم کرد love me now leave me never

                           پنداشتم دوستم دارد

    نگاهم کرد

                            عاشق نگاهش شدم

     نگاهم کرد

                             شوق هزاران عشق را در نگاهش دیدم

   ... اما بعدها فهمیدم که

                             فقط نگاهم کرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:37  توسط علی محتشم | 

          

 

         از غم عشق چه مي بايد كرد؟

 

         به دمي ديداري مي توان راضي شد

 

         به تمناي نگاهي.....

                                   ميتوان تشنه ي جانبازي شد

 

         ميتوان دل خوش كرد به كلامي كه شنيد

 

         از دو خط نامه ي سرد

                                   مي توان داغ شد و شعله كشيد

 

           از جهنم گذري كرد و گذشت

 

              به گذرگاه رسيد

 

 به گذر گاه تباهي 

   

 به جنون

 

وز عطش فرياد زد

 

                    فرياد زد                                            ای معشووووووووووووووق

                                      الهی عاشششششششششق شی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:25  توسط علی محتشم | 
 اگر مي دانستي كه چقدر

 

   دوستت دارم

 

   هيچ گاه

  

   براي آمدنت باران را بهانه

 

   نمي كردي

 

   رنگين كمان من !!!

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:18  توسط علی محتشم | 
 اگر مي دانستي كه چقدر

 

   دوستت دارم

 

   هيچ گاه

  

   براي آمدنت باران را بهانه

 

   نمي كردي

 

   رنگين كمان من !!!

                                  

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:16  توسط علی محتشم | 
بغض ها حنجره را مي سايند

   وگلو مامن فرياد من است

 حال خوب است يا بد

                             اين بماند تا بعد...

 

-و به هنگامي كه

                     مي شوم مستمع اين مردم

 من فقط ميبينم

                    و حواسم جاييست كه دلم مي خواهد

 حال خوب است يا بد

                            اين بماند تا بعد...

 

-و به هنگامي كه

                       مي شوم همقدم مردم شهر

 پاي من با آنهاست 

                        اما به دلم مي روم جاي دگر

 حال خوب است يا بد 

                            اين بماند تا بعد...

 

و به هنگامي كه

                      می شوم  همخانه ي اين مردم شهر

 دل من جاي دگر

                     همخانه ي توست

 حال خوب است يا بد

                              اين بماند تا بعد...

 

-و در آن هنگام كه

                         مي خندم من به خزعبلات اين مردم شهر

 در دلم مي گريم

                    "به كلامي كه ندارد معنا"

 به خودم ميگويم :

                                  لبخند من و توست كه معنا دارد

 حال خوب است يا بد 

                             اين بماند تا بعد...

 

                             

                      

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:16  توسط علی محتشم | 

تو مسئولي خداوندا!!  

 

 مرا بي آنكه خود خواهم اسير زندگي كردي

 

كدامين دست جز دست تو غم ريزد  به كام من

 

چرا شد قرعه محنت به نام من

 

كه حتي نيمه شب ها اشك غم ريزم به پاي تو

 

به اميد صفاي تو...

 

به اميد دواي تو...

 

                                 

خدايا گر تو درد عاشقي را مي كشيدي

                                                  تو هم زهر جدايي را به تلخي مي چشيدي   

اگر چون من به مرگ آرزوها مي رسيدي

                                                  پشيمون مي شدي از اينكه عشق آفريدي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 22:12  توسط علی محتشم | 
 

آن روز كه تو از من جدا شدی و برای هميشه از پيشم رفتی

از هم دور نشديم ؛ بلكه تازه به هم رسيديم

عشق زمانی به اوج خود ميرسد كه جدايی به اوج رسد.

چون در داشتن شُكر نيست

ولی در نداشتن هميشه حسرت موج ميزند

هميشه اولين بهترين نيست،بهترين اولين است...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 17:37  توسط علی محتشم | 
 
گر مي داني در اين جهان كسي هست
كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند
وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ،
مهم نيست كه او مال تو باشد ،
مهم اين است كه فقط باشد :
زندگي كند ، لذّت ببرد
و نفس بكشد
 
 

به خاطر نيکی کردن ، كمك کردن و يا حمايت از کسی ، عشق نورزيد

در اين صورت همنوع خود را چون شیء ای ساده انگاشته ايم

و خود را شیء ای خردمند و سخاوتمند

اين هيچ رابطه ای با عشق ندارد

عشق يعنی با ديگری يگانه شدن

و جرقه ی خدا را در ديگری يافتن

 

 

 

 

"خدايا اگر در روز جزا مرا محاكمه كني كه چرا گناه

 

كردي،من هم تو را

 

محاكمه مي كنم كه چرا مرا نبخشيدي..."

 

تو با يک لبخند

 

من با هزاران واژه

 

از کجا آورده ای اين نيروی کيهانی را؟

 

 

 

 

كسي بود

 

كه عاشق آسمانها بود...

 

يك روز صبح

 

او

 

پشت پنجره

 

خيره به آسمانها

 

جان داد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 16:32  توسط علی محتشم | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

             وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

                                                            

  وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

 

             وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

 

                                             وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

             وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

 

                                             وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

 

            وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه

  

                                             وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

 

           ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

                                  چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 

 

 

 

 

نگاه آخر

 

 

وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

 

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

 

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

 

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

 

تو اين سكوت بي صدا ، بازم دلم از تو رميد

 

خسته و دل شكسته ام ، خالي ام از عشق و اميد

 

اين گريه هميشگي ، مونده تو شبهاي من

 

تو اين روزهاي بي وفا ، عشق رو تو دادي ياد من

 

اين قلب خسته و نگام ، آخر بي نشونيه

 

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

 

صداي آخرين من ،تا تو نياي در نمي ياد

 

تك تك لحظه هاي  من ، فقط تو رو ازم مي خواد

 

 

 

 

 

 

در زمانيکه که وفا قصه برف به تابستان است


صداقت گل نايابی است در چشمان شقايقها


عابر ظالم بی عاطفه غم جاری است


به چه کس بايد گفت که با تو خوشبخترين انسانم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 16:26  توسط علی محتشم | 
 

 

 

 

عروسکم

 

گریه نکن عروسکم وقتی چشام بارونیه

برای من جدا شدن نگو کار آسونیه

بغض دل شکسته ام هق هق گریه می گیره

کبوتر عاشق من انگاری کم کم میمیره

گریه نکن عروسکم عاشقی اما نداره

هر کی میاد یه روز میره آدمو تنها میزاره

گریه نکن عروسکم هیشکی منو دوست نداره

اون که می گه عاشقمه رو دل من پا میزاره

دلها همه سنگی شدن به رنگ دلتنگی شدن

آدما این روزا مثل عروسکا رنگی شدن

گریه نکن عروسکم نمی یادش اون که می خوام

رفته ز پیش چشمونم مونده ولی یادش باهام

گریه نکن عروسکم اون یکی دیگه رو داره

همونی که یواشکی سر روی شونش میزاره

گریه نکن عروسکم اون منو یادش نمیاد

ولی من عاشق می مونم حتی اگه خودش نخواد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 16:20  توسط علی محتشم | 

می شه از عشق تو گفت

 

می شه با ستاره های چشم تو مغرب نو مشرق نو بر پا کرد

می شه از برق نگات خورشید رو خاکستر کرد

می شه از گندمی های سر زلفت یه عالم شعر نوشت

اگر از عشق می شه قصه نوشت

می شه از عشق تو گفت

آره از عشق تو دیوونگی هم عالمی داره

آره از عشق تو مردن داره

می شه از عشق تو مرد و دیگه از دست همه راحت شد

می شه از عشق تو مرد و دیگه از دست تو هم راحت شد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 16:13  توسط علی محتشم | 

سر به روی شانهایت میگزارم                                                  

عقده دل می گشایم

گریه بی اختیار را

بغض ها در سینه دارم

شانهایت را برای گریه کردن دوست دارم

                                                                         

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 16:10  توسط علی محتشم | 

 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشک های گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنیا دو روزه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی

بری از من جدا شی اگه باشی یا نباشی

نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم

این تویی که میپرستم سر سپرده تو هستم

اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشند

میگذرم از هر چه دارم اگه باشی عاشق من

اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند

می رسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ایی کمتر

دل من داغ تو داره تا ابد تا روز اخر

اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار

یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار

اگه زندگیم فنا شه طعمه خشم خدا شه

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شکستی رفتی او از من گسستی

مهربون یا خود پرستی هر چه هستی هر که هستی

نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم

این تویی که میپرستم تو بتی من بت پرستم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 16:8  توسط علی محتشم | 

بهش گفتم دوست دارم

گفت خفه شو

گفتم تنها تو تو قلبمی

گفت خفه شو

گفتم ميمرم برات

گفت خفه شو

گفتم عاشقتم

گفت خفه شو

گفتم راستی ميخوام بگيرمت

گفت هان چی گفتی

گفتم خفه شو

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 16:6  توسط علی محتشم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

پیوندهای روزانه




فیلتر





آرشیو پیوندهای روزانه
مطالب قبلی
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
اردیبهشت 1384
آرشیو موضوعی
عکسهای خوانندگان وبازیگران هالیوود
ترانه های جدید ایرانی و عربی وخارجی
پیوندها
شركت مخابرات استان خوزستان
مقالات
البالو
کرک وفیلم ونرم افزار
بانک سامان
بلیت هواپیمایی هما
بلیت قطار رجا
ثبت احوال
گلچین سایتها
سایت دانشگاهها
سرچ مطلب بانک اطلاعات تلویزیون
گلچین سایت
موسیقی وعکس عربی
فرستادن فایل با حجم بالا
مقالات واخبار itو computer
فیلتر
فیلتر
شعر
چت فارسی
تلویزیونهای ماهوارهای جهان
انواع سایت نرم افزار موسیقی و.......
كتابخانه ديجيتالي
پلیس+10
فیلتر شکن
شعر
ترفندهای استفاده درست از یاهو مسنجر
وارد شدن به یاهو مسنجر بدون نرم افزار یاهومسنجر
پاک کردن یا حذف ایمیل یا ایدی از یاهو
فیلترشکن
جدیدترین موزیک وفیلترشکن
عکسهای جام جهانی 2006 دخترهای ناز
www.4ir.ir
عکس دخترهای فراری و ایرانی
http://satra.mihanblog.com
عکسهای بالای 18 جام جهانی
http://www.tabrizy.com/f/clip/girl.htm
http://www.iransong.com
http://www.bia2fun.com
http://www.clipha.com
بهنام عباسی
رهگیری موتورسیکلت
مقالات تاریخی
مقالات کامپیوتری
مقالات کامپیوتری
مقالات
اموزش وپرورش خوزستان
اپدیت مک کافی
پتروشیمی
سازمان بازنشستگی نیروهای مسلح
سازمان بازنشستگی کشوری
سازمان حج و عتبات
شرکت مخابرات و دفاتر پستی
ثبت نام ازدواج
مقالات
مقالات
صندوق ذخیره فرهنگیان
نتایج کانون قلمچی
کارت منزلت بازنشستگی
ثبت احوال اینترنتی
تشکیل الکترونیکی تعاونی
وزارت امور خارجه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
کافی نت نجوم

 
@@

*
*
*
*
*
*
*
@@
set as your home page