![]() |
![]() |
|
| اقتدار دل شکسته به اندوهي ست که سروده نمي شود. |
|
سلام عزیزان من
وقتشه از عشق تو دل بکنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 13:42 توسط علی محتشم |
|
|
روزگاريست غريب كه جز بر عنايت دوست، بر هيچ نتوان تكيه زد. بقول مولانا : ذره اي سايه عنايت برترست از هزاران كوشش طاعت پرست پس بيائيد همه با هم نيت كنيم و از ته دل بگوئيم : چو باد عزم سركوي يار خواهم كرد نفس ببوي خوشش مشكبار خواهم كرد اي ز غم فراق تو جان مرا شكايتي
بر در تو نشسته ام منتظر عنايتي به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 16:58 توسط علی محتشم |
|
|
من و تو خراب عشقيم، مگه نه؟ شايدم، تو خواب عشقيم، مگه نه؟ اي روزا چي رسم آدما شده؟ كه رفيق ساده كيميا شده...
سلام بر همه مهربانان.
امروز امير در ميخانه تـــوئي تـــو فريادرس اين دل ديوانه تــوئي تــو
...توئي که به روياي فرداهايم معنا ميدهي
راستي از آن کبوتر سرگردان... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 16:52 توسط علی محتشم |
|
|
سلام دوستان
ای که در يادت منت روزی خدايی داشتم.......بنگر اکنون اين خدايت بنده ای نالان ببين يادآرم گفته ات را عهد ما تا روز مرگ.......عهد بشکستی چنين سهل و چنين آسان ببين من که فرهادم ز عشقم بيستون بنياد شد.......بيستون برباد کردی جان شيرينم ببين من که موسيم عصای اژدهای بت شکن.......اژدها را برنگاهت ای صنم لرزان ببين من که عيسم دمم جان آفرين روحها.......آه تو چون صوراسرافيل بر سامان ببين من که در آيين خود خضرم که نوحم من که لوط...گم شدم غرقم چو سنگم دردبی درمان ببين من که سامانی و کاشانه زکويی راشتم.......نک گدای درگهت را اين چنين ويلان ببين من که ابرم چون که شمعم بی فروغ بی فروغ.......هستم و هستی من را عشق بی پايان ببين گر زجامم اشک چشمت پرکند مستی کجاست.......آن شراب ديده ات صدساله شد رعنا ببين گر نگاهت آتشی بر جان من زد ای صنم.......چون سياوش مرمرا پاک و همی رقصان ببين گر لب لعت برم نوشی نميارد چه غم.......نيش باشد بهر من شيرين ولی سوزان ببين غصه هايم ممتد و شد قصه ام اينک تمام....قصه عشاق را پر درد و بی درمان ببين |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 18:31 توسط علی محتشم |
|
|
سلام
خوب هستيد بچه ها تا سپيدی گر که راهی هست نيست......کلبه ای يا سر پناهی هست نيست شام تار و باد و ديگر هيچ هيچ............هيچ هم در اين سياهی هست نيست دشنه در خون مينشيند مست مست........دستها را گر گناهی هست نيست
آه ديگر سوی اخترهای دور.................کوره سوی تک نگاهی هست نيست شانه هايم ناتوان گر نيست هست......شانه هايت تکيه گاهی هست نيست تا رويم افتان و خيزان سوی نور.................آه آيا کوره راهی هست نيست
موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 18:18 توسط علی محتشم |
|
|
سلام دوستان
حالتون خوبه اميدوارم كه هيچ غم و غصه اي نداشته باشي
تو ملکه برفی روياهای منی و من مجذوب تو کودک وار به ديدار چشمانت ... سالها به انتظار مينشينم... به اميد روزی که بزرگ شوم و ... مثل آن هيزم شکن راهم را به سوی کلبه ات گم کنم... تو ملکه برفی روياهای منی... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 18:4 توسط علی محتشم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
|
| پیوندهای روزانه |
|
فیلتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
عکسهای خوانندگان وبازیگران هالیوود ترانه های جدید ایرانی و عربی وخارجی |
|
RSS
|